وحشی | گزیده اشعار | غزلیات | غزل ۱۰۶
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
گرد سر تو گردم و آن رخش راندنت واندست و تازیانه و مرکب جهاندنت شهری به ترکتاز دهد بلکه عالمی ترکانه برنشستن و هر سو دواندنت پیش خدنگ پرکش ناز تو جان دهم وان شست باز کردن و تا پر نشاندنت میرم به آن عتاب که گویا سرشتهاند سد لطف با ادای تعرض رساندنت طرز نگاه نازم و جنبیدن مژه وان دامن کرشمه به مردم فشاندنت وحشی اگر تو فارغی از درد عشق، چیست این آه و ناله کردن و این شعر خواندنت