وحشی | گزیده اشعار | غزلیات | غزل ۲۵۹
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شمع بزم غیر شد با روی آتشناک، حیف ریخت آخر آبروی خویش را برخاک، حیف روبرو بنشست با هر بیره و رویی، دریغ کرد بیباکانه جا در جمع هر بیباک، حیف ظلم باشد اختلاط او به هر نااهل، ظلم حیف باشد بر چنان رو دیده ناپاک، حیف گر بر آید جانم از غم، نیستی آن، کز غلط بر زبانت بگذرد روزی کز آن غمناک حیف در خم فتراک وحشی را نمیبندی چو صید گوییا میآیدت زان حلقه فتراک حیف