وحشی | گزیده اشعار | غزلیات | غزل ۳۳۲
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
شد صرف عمرم در وفا بیداد جانان همچنان جان باختم در دوستی او دشمن جان همچنان هر کس که آمد غیر ما در بزم وصلش یافت جا ما بر سر راه فنا با خاک یکسان همچنان عمریست کز پیش نظر بگذشت آن بیدادگر ما بر سر آن رهگذر افتاده حیران همچنان حالم مپرسای همنشین بیطره آن نازنین آشفته بودم پیش ازین هستم پریشان همچنان وحشی بسی شب تا سحر بودم پریشان، دیدهتر باقیست آن سوز جگر وان چشم گریان همچنان