وحشی | گزیده اشعار | غزلیات | غزل ۳۳۷
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
ای اجل از قید زندان غمم آزاد کن سعی دارد محنت هجران تو هم امداد کن عیش خسرو چیست با شیرین به طرف جوی شیر رحم گو بر جان محنت دیده فرهاد کن ناقه لیلی به سرعت رفت و از آشفتگی راه گم کردست مجنونای جرس فریاد کن ای که یک دم فارغ از یاد رقیبان نیستی هیچ عیبی نیست ما را نیز گاهی یاد کن غافلی وحشی ز ترک چشم تیر انداز او تیر جستای صید غافل چشم بر صیاد کن