وحشی | گزیده اشعار | قطعات | شماره ۴۰ - وفا داری
/vâže/
گنجور؛ اشعار فارسی
رفت محیا شبی به خانه و دید زن خود با غیاث بازاری گفتای قحبه این چه اطوار است دیگران را به خانه میآری سخنی در جواب شوهر گفت که از آن فهم شد وفاداری: چکنم کان نمیتوانی کرد تو که سد من دل و شکم داری «اسب لاغر میان به کار آید روز میدان نه گاو پرواری»