وحش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وحش . [ وَ] (ع مص ) جامه از خود انداختن در گریختن به خوف لاحق شدن دشمن . (منتهی الارب ). جامه ٔ خود را دور انداختن در گریختن از ترس دشمن . (ناظم الاطباء). ◄ (ص ) گرسنه : بات وحشاً؛ گرسنه شب گذاشت . و بتنا اوحاشاً؛ ای جیاعاً. ◄ جانور دشتی . وحشی یکی آن . ج، وحوش . وُحشان . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). - بقر وحش ؛ گاو دشتی . (ناظم الاطباء). - بلد وحش ؛ شهر ویران و خشک . (منتهی الارب ). شهرستان ویران و خشک . (ناظم الاطباء). - حماروحش و حمار وحشی ؛ گورخر. (منتهی الارب ). - وحش زاده ؛ زاییده شده از وحش : درنده پلنگ وحش زاده زیرش چو پلنگی اوفتاده . نظامی . - وحش نشین : آن وحش نشین وحشت آمیز بر یاد که میکند زبان تیز. نظامی .