ورزیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ورزیدن . [ وَ دَ ] (مص ) برزیدن . کار کردن . (فرهنگ فارسی معین ) (ناظم الاطباء).عمل کردن . به کار بردن . ◄ کوشیدن . جهد کردن . کوشش و سعی نمودن . (ناظم الاطباء). ◄ پیاپی انجام دادن . (فرهنگ فارسی معین ) : بیا با ما مورز این کینه داری که حق صحبت دیرینه داری . حافظ (از فرهنگ فارسی معین ). ◄ ممارست کردن . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ حاصل کردن . (آنندراج ) (فرهنگ فارسی معین ). تحصیل کردن . اندوختن . (ناظم الاطباء). کسب نمودن . (آنندراج ) (ناظم الاطباء).کسب کردن . به دست آوردن . (ناظم الاطباء) : سخندانی وخوشخوانی نمیورزند در شیراز بیاحافظ که تا خود را به ملک دیگر اندازیم . حافظ. ◄ کشتن . (ناظم الاطباء). زراعت کردن . (ناظم الاطباء) (آنندراج ). ◄ عادت نمودن . خوی کردن . خو گرفتن . ریاضت کشیدن . ◄ به مشقت و محنت به دست آوردن . ◄ نتیجه گرفتن . ◄ دمیدن . ◄ نازیدن . افتخار نمودن . ◄ محنت کشیدن . (ناظم الاطباء). ◄ مالش دادن . مشت و مال دادن خمیر. ◄ پیروی کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا): ورزیدن راه و رسم یا دینی ؛ پیروی کردن آن راه و رسم وپیروی کردن آن دین : که دین مسیحا ندارد درست ره گبرگی ورزد و زندو است . فردوسی .