ورزیده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ورزیده . [ وَ دَ / دِ ] (ن مف ) مواظب در کار. (ناظم الاطباء). کارکرده . ◄ پیاپی انجام داده . (فرهنگ فارسی معین ). کسی را گویند که مواظبت و ممارست بسیار در کاری داشته باشد. (برهان ) (آنندراج ). ساعی و جاهد. ملازم و مشغول . کارآزموده . کارکشته .از کار درآمده . مجرب . آزموده . بسیار آزموده . باتجربه . (ناظم الاطباء). ◄ چیزی را گویند که بسیار بدست کشیده باشند مانند پوست و امثال آن . (برهان ) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). هر چیز مستعمل . (ناظم الاطباء). مکرر به کاربرده . مستعمل . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ کاشته شده . (ناظم الاطباء). ◄ عادت گرفته . (صحاح الفرس ). ◄ حاصل کرده .مکتسب . به دست آمده . (فرهنگ فارسی معین ) : فرستم به گنج تو از گنج خویش همان نیز ورزیده ٔ رنج خویش . فردوسی .