ورش
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(وَ) [ ع. ] (اِ.) طعامی که از شیر سازند.<br>
فرهنگ فارسی معین
(وَ) [ ع. ] (اِ.) طعامی که از شیر سازند.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ورش . [ وَ رَ ](ع مص ) سبک و شادمان گردیدن شتر. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ (اِ) دردشکم . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء).
ورش . [ وَ ] (ع اِ) طعامی است که از شیر سازند. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). چیزی است که از شیر سازند. (از اقرب الموارد). ◄ (مص ) ورغلانیدن کسی را. (منتهی الارب ). واداشتن کسی را. اغراء. (از اقرب الموارد). ◄ ناخوانده بر وقت خوردن کسی در آمدن . (منتهی الارب ). ناخوانده و دعوت ناشده بر کسی وارد شدن به هنگام طعام خوردن تا خورد. (از اقرب الموارد). ◄ گرفتن طعام و به حرص تمام خوردن آن را. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). ◄ آزمند شدن چیزی را و درپی کارهای دون شدن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
ورش . [ وَ رَ / وَ ] (حرف ربط مرکب ) مخفف و اگرش . و اگر او را : گرش غول شهر گوئی جای این گفتار هست ورش دیو دهر گوئی جای استغفار نیست . ناصرخسرو. گرش بنکوهی ندارد شرم و باک ورش بنوازی نیابی زو صواب ناصرخسرو.