ورع
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(وَ رَ) [ ع. ] (اِمص.) پرهیزگاری، پارسایی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(وَ رَ) [ ع. ] (اِمص.) پرهیزگاری، پارسایی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ورع . [ وُ / وُ رُ ] (ع مص ) بددل و خرد و بی خیر و فایده گردیدن . ◄ سست و ضعیف شدن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد).
ورع . [ وَ ] (ع مص ) وَرَع . وَراعَة. وَروع . وُروع . پرهیزگار گردیدن و بازایستادن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (از ناظم الاطباء). رجوع به وراعة شود.
ورع . [ وَ رَ ] (ع مص ) وراعة. وَروع . وُروع . پرهیزگار گردیدن و بازایستادن . (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). پرهیزگار شدن . (المصادر زوزنی ) (تاج المصادربیهقی ). رجوع به وراعة شود. ◄ (اِمص ) پرهیزگاری . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). تقوی . (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). رِعَة. (منتهی الارب ). زهد. (ناظم الاطباء). ریعه . (منتهی الارب ). خویشتن داری . (دهار). گویند ورع ترک منهیات است و تقوی ترک شبهات است و عکس آن را نیز گفته اند و در تعریفات آمده : ورع اجتناب کردن از شبهات است از ترس وقوع در محرمات و گفته اند ورع ملازمت اعمال نیکو و پسندیده است و گفته اند ورع ترک همه ٔ شبهات است و ترک کلام ها و کارهایی است که برای انسان بیهوده است . (از اقرب الموارد). ورع عبارت از آن است که نفس را اعمال پسندیده ملازمت نماید وفتور و قصور راه ندهد. (نفایس الفنون ) : ولیکن اولیا را غیر از این است مر ایشان را ورع عین الیقین است . ناصرخسرو. گر شما را طاعتست و زهدو تقوی و ورع باک نیست چون دوست اندر عهد و در پیمان ماست . عطار. مرائی که چندین ورع مینمود چو دیدند هیچش در انبان نبود. سعدی . ◄ (ص ) بددل ترسنده . (منتهی الارب ). جبان . بددل . (ناظم الاطباء). جبان . (اقرب الموارد). ترسو. ◄ خرد ضعیف و بی خیر و فایده . (اقرب الموارد). صغیر و ضعیف که فایده ای در آن نباشد. (ناظم الاطباء).
واژگان فارسی سره واژهدان
پرهیزکاری، پارسایی