ورغ
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) [ ع. ] (اِ.) فروغ، روشنی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(وَ رْ) (اِ.) سد مانندی ساخته شده از چوب و علف و گِل.
(~.) [ ع. ] (اِ.) فروغ، روشنی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ورغ . [ وُ ] (اِ) تیرگی و تاریکی . ◄ کدورت خاطر. آشفتگی و آزردگی . (ناظم الاطباء).
ورغ . [ وَ ] (اِ) بند آب باشد که پیش سیل بندند. بندی که از چوب و علف و خاک و گل در پیش رودخانه ها بندند. (برهان ) (ناظم الاطباء) : آب هرچه کمترک نیرو کند بند و ورغ سست و پوده بفکند. رودکی . دل برد و مرا نیز به مردم نشمرد گفتار چه سود است که ورغ آب ببرد. فرخی . به پیشش بر از چوب ورغی ببند چو بستی ز ریگش نباشد گزند. اسدی . ای وای اگر عون جمال الحق والدین در پیش چنین سیل حوادث ننهد ورغ . شمس فخری . و به کسر دوم نیز بدین معنی آمده است . ◄ فروغ و روشنی . (ناظم الاطباء) (برهان ). و به کسر حرف ثانی وَرِع هم آمده است . (برهان ) : گل را چه بوی خیزد از صد گلاب زن مه را چه ورغ باشد از صد چراغدان . ؟ (از انجمن آرا). ◄ راسو. ◄ خندق . (ناظم الاطباء).
ورغ . [ وُ رُ ] (اِ) وروغ . تیرگی و کدورت . (برهان ). رجوع به ورغ شود.