وزان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وزان . [ وَ ] (حرف ربط + حرف اضافه + ضمیر) مخفف و از آن : وزان پس یلان سینه را دید و گفت که اکنون چه داری تو اندر نهفت . فردوسی . وزان چاره جستن بدان روزگار وزان پوشش جامه ٔ شهریار. فردوسی .
وزان . [ وَ ] (نف ) جهنده باشد عموماً و تموج هوا را گویند خصوصاً. (آنندراج ) (برهان ). روان . (غیاث اللغات ). وزنده . (ناظم الاطباء). در حال وزیدن : خیزید و خز آرید که هنگام خزان است باد خنک از جانب خوارزم وزان است . منوچهری . تا بادها وزان شد بر روی آبها آن آبها گرفت شکنها و تابها. منوچهری . زلفش کشید باد صبا چرخ سفله بین کآنجا مجال باد وزانم نمیدهد. حافظ.
وزان . [ وِ] (ع اِ) برابر. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء): هذا وزانه ؛ آن برابر اوست . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ (مص ) برابر کردن میان دو چیز. (آنندراج ). موازنه . (المصادر زوزنی ) (ناظم الاطباء). همسنگی . (فرهنگ فارسی معین ) : و نگذارد که نااهل بدگوهر خویشتن را در وزان احرار آرد. (کلیله و دمنه ).