وزوز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وزوز. [ وَزْ وَ ](ع اِ) مرگ . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). ◄ چوبی است پهن که بدان خاک را از فراز به نشیب کشند. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد). چوبک خاک کشیدن . (مهذب الاسماء).
وزوز. [ وِزْ وِ ] (اِ صوت ) بانگ مگس . طنین مگس . حکایت بانگ زنبور و امثال آن . (یادداشت مؤلف ). آواز زنبور، مگس و غیره . (فرهنگ فارسی معین ) : در حیاطاز زور گرما جز ناله ٔ زنجره ها و وزوز زنبورهای درشت و ترس آور که عصبانی شده بودند نه صدائی بود و نه آمدورفتی . (فرهنگ فارسی معین از شوهر آهوخانم ص ٣٧٢).