وزک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وزک . [ وَ ] (ع مص ) شتافتن یا به رفتار زشت رفتن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء): وزکت المراءة؛ شتافت یا به رفتار زشت رفت . (منتهی الارب ). ◄ نرمی و فروهشتگی کردن در جماع : وزکت عندالجماع ؛ نرمی وفروهشتگی کرد در آن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء).
وزک . [ وَ زَ ] (اِ) بید مجنون . (یادداشت مرحوم دهخدا). یک قسم درختی که هرگز بار ندهد و پده نیز گویند و به تازی غرب خوانند. (ناظم الاطباء). درخت پده را گویند و آن درختی است که هرگز بار ندهد و به عربی غرب خوانند. گویند اگر کسی را زلو [ زالو ] به گلو رفته باشد آب برگ آن را گرفته بر حلق او ریزند برآید. (آنندراج ) (برهان ). خشساب . (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ). از خواص اصفهان درخت خشساب است که آن را وزک میگویند. (ترجمه ٔ محاسن اصفهان ). ترنگوت . (فرهنگ فارسی معین ) : خصمت در آب دیده شد گرچه چون وزک سوزد همیشه زآتش رشک تو چون ورک . ابوعلی حاجی . ◄ وزغ و غوک و چلپاسه . ◄ رومال . (ناظم الاطباء).