وزیدن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وزیدن . [ وَ دَ ] (مص ) هبوب . دمیدن . (آنندراج ). رفتن باد از جایی به جایی . جنبیدن باد. (ناظم الاطباء). آمدن باد. جهش . جستن : زاغ بیابان گزید خود به بیابان سزید باد به گل بروزید گل به گل اندر غژید. کسایی . آنک را بر باد خواهی داد دل یک وزیدن باد از سوی تو بس . عطار. تو دادی بر نخیلات و نباتات به حکمت باد را حکم وزیدن . عطار. باد گلبوی سحر خوش میوزد خیز ای ندیم بس که خواهد رفت بر بالای خاک ما نسیم . سعدی . گلبن عیش میدمد ساقی گل عذار کو باد بهار میوزد باده ٔ خوشگوارکو. حافظ. یارب کی آن صبا بوزد کز نسیم آن گردد شمامه ٔ کرمش کارساز من . حافظ. ◄ پراکنده شدن . (آنندراج ). - وزیدن بو؛ پراکنده شدن بو. (آنندراج ) : همه وسواس تمنا همه سودای وصال میوزد بوی جنون از گل اندیشه ٔ ما. سنجر کاشی (از آنندراج ). ◄ روییدن گیاه و موی و جز آن . (ناظم الاطباء). بالیدن . (ناظم الاطباء) (فرهنگ فارسی معین ).