وز
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وز. [ وَ ] (حرف ربط + حرف اضافه ) و از. (ناظم الاطباء). مخفف «و از» و در غیر ضرورت شعری نیز متداول بوده است . (یادداشت مرحوم دهخدا) : از گیسوی او نسیم مشک آید وز زلفک او نسیم نسترون . رودکی . وز درخت اندر گواهی خواهد اوی تو بدانگاه از درخت اندر بگوی . رودکی . و باز از جو فقاع کنند وز گندم شلماب . (هدایة المتعلمین ربیعبن احمد). وز آنجایگه رفت نزدیک شاه ز ترکان سخن گفت و ازبزمگاه . فردوسی . وز تپانچه زدن ْ این دو رخ زراندودم آسمانگون شد و اشکم شده چون پروینا. عروضی . شهریاری که خلافت طلبد زود فتد از سمنزار به خارستان وز کاخ به کاز. فرخی . بفروز و بسوز پیش خویش امشب چندانکه توان به عود وز چندن . عسجدی .
وز. [ وَ ] (اِ) در تداول مردم قم، مقسم آب . - سروز ؛ محل تقسیم آب (هم اکنون در قم مستعمل است ). (فرهنگ فارسی معین ). - ◄ آلتی که برای تقسیم آبی که باید به مصرف آبیاری برسد به کار رود. (فرهنگ فارسی معین از تاریخ قم ). ◄ چربی پیه . (فرهنگ فارسی معین از دزی ).
وز. [ وَزز ] (ع اِ) مرغ آبی . (آنندراج ). مرغابی . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).