وسخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وسخ . [ وَ س َ ] (ع اِ) ریم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). چرک . (اقرب الموارد). شوخ . (ناظم الاطباء) : فرزند من یتیم و سرافکنده گرد کوی جامه وسخ گرفته و در خاک خاکسار. کسایی . ◄ (مص ) ریمناک شدن دست و اندام و جامه و جز آن . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). شوخگن شدن . (المصادر زوزنی ) (تاج المصادر). گویند: وسخ الثوب یوسخ و یأسخ و ییسخ، و فعل آن از باب سمع است . (منتهی الارب ). ◄ (ص ) ریمناک . (غیاث اللغات ) (ناظم الاطباء). شوخگن .چرکین : فاذا علیه قمیص وسخ فقلت لفاطمة بنت عبدالملک الا تغسلون قمیصه . (تاریخ الخلفاء ص ١٥٥). - وسخ البحر ؛ آسیوس . (تذکره ٔ ضریر انطاکی ). - وسخ التماثیل ؛ گرفته میشود از مجسمه ها و بتهایی که در ریاضت گاهها و عبادت گاهها نصب شده است و بواسطه ٔ بتان روغن زیت در آنجاها میسوزند. (از ابن البیطار). - وسخ الکوائر ؛ موم سیاه . (یادداشت مرحوم دهخدا). - وسخ الکور ؛ ماده ای سیاه باشدکه بر دیواره ٔ کندوی عسل بندد. این اولین عمل نحل باشد در کندو، سپس خانه های مومین خویش سازد. (یادداشت مرحوم دهخدا).
وسخ . [ وَ س ِ ] (ع ص ) چرک و ریمناک . (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد).