وسمة
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وسمة. [ وَ م َ / وَ س ِ م َ ] (ع اِ) حنای مجنون . کتم . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). خطر. (منتهی الارب ). گیاهی است برگش شبیه برگ مورْد و ساقش غیرمجوف و ثمرش به قدر فلفلی و بعد از رسیدن سیاه گردد و بدان ابرو و موی را خضاب کنند و در آن قوه ٔ محلله باشد، یا آن برگ نیل است . (منتهی الارب ) (آنندراج ). برگ نیل . (مهذب الاسماء). گیاهی که آن را رنگ و بشکول و خطر و کتم نیز گویند. (از ناظم الاطباء). برگ نیل، و تیره از صفات، و دود و زهر از تشبیهات اوست، و با لفظ بستن و پیوستن و زدن و کشیدن به معنی مستعمل . (بهار عجم ) (آنندراج ). ورق نیل . (قاموس ) (جهانگیری ) (مهذب الاسماء). عظلم . (منتهی الارب ). رنگ سیاه است که زنان در ابرو کنند. (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی ). رستنیی باشد که زنان آن را در آب جوشانند و ابرو را بدان رنگ کنند، و بعضی گفته اند برگ نیل است، چه به عربی ورق النیل میگویند، و بعضی گویند نوعی از حنا است و آن را حنای سیاه میگویند، و جمعی گفته اند سنگی است که آن را به آب میسایند وبر ابرو میمالند سیاه می کند. (برهان ) . ظاهراً وسمه و رنگ یک چیز باشد، وسمه برگ نساییده یا درشت کوفته ٔ آن برگ، و رنگ نرم کوفته ٔ آن است . (یادداشت مرحوم دهخدا) : بباید دانست که اصل خضابها حنا و وسمه است و رسم چنان است که نخست حنا برنهند و یک ساعت صبر کنند و یا بیشتر، پس بشویند و وسمه برنهند و هم صبر کنند. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). وسمه هندی باشد و کرمانی، وسمه ٔ هندی رنگ سیاه طاوسی دهد و کرمانی رنگ سیاه فقط و یا با طاوسی کم رنگ، وسمه ٔ هندی زودتر گیرد. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). گیاهی از تیره ٔ صلیبیان که دوساله است و ارتفاعش در حدودیک متر میشود، گلهایش زردرنگند و میوه اش خرجینک است . این گیاه بومی شمال آفریقا و اروپای جنوبی و مرکزی و آسیای غربی من جمله ایران است . در برگهای این گیاه ماده ٔ رنگ کننده ای وجود دارد که از آن، جهت آرایش خانم ها [ رنگ کردن ابروها ] استفاده میکردند، ماده ٔ رنگی این گیاه رنگ سبز مایل به آبی تولید میکند. عسمه .نیل بری . عظلم . (فرهنگ فارسی معین ) : بوبکر صدیق خضاب به حنا و کتم کرد، و کتم وسمه باشد. (یواقیت العلوم ). وسمه غیر کتم است . جوهری گوید: کَتَم گیاهی است که آن رابا وسمه ای مخلوط و با آن خضاب کنند. مؤلف در یادداشتی نویسند: به اغلب احتمالات کتم رنگ است که امروز نیز برای سیاه کردن موی به کار برند : چون مرا با جلبان کار نباشد پس از این رستم از وسمه و گلگونه و حنا وشخار. ؟ (ازصحاح الفرس ). چشم جادوی تو بی واسطه ٔ کحل کحیل طاق ابروی تو بی واسطه ٔ وسمه وسیم . سعدی . وسمه بر ابروی تلخ آن نگار تندخوی زهر خونخواری است کز تیغ تغافل میچکد. صائب . - امثال : وسمه بر ابروی کور : کس نتواند گرفت دامن دولت به زور کوشش بی فایده ست وسمه بر ابروی کور. سعدی . وسمه را آب، گلاب را خواب . وسمه قد را بلند نمیکند. - وسمه بستن ؛ ابروان را با وسمه رنگ کردن : وسمه ٔ ناز بسته بر ابرو سرمه ٔ ناز شسته از بادام . صائب (از آنندراج ). میتوان صد رنگ گل را در نگاهی وسمه بست بس که رنگ چهره ٔ آن ماه سیما نازک است . صائب . - وسمه پوش ؛ آنکه جامه ٔ رنگ شده با وسمه یا لکه دار از وسمه پوشیده باشد. (ناظم الاطباء). - وسمه جوش ؛ ظرفی است برای جوشاندن وسمه . (فرهنگ فارسی معین ). - وسمه دار ؛ لکه دارشده با وسمه . (ناظم الاطباء). - وسمه زدن ؛ وسمه بستن : از غالیه وسمه زده ای بر گل و شکّر امروز همان بر گل و شکّر زده ای باز. سلمان (از آنندراج ). - وسمه کاری ؛ وسمه مالی . - ◄ آرایش چهره . (فرهنگ فارسی معین ). - وسمه کاری کردن ؛ وسمه کشیدن . - ◄ آرایش کردن چهره . (فرهنگ فارسی معین ). - وسمه کردن ؛ وسمه کشیدن : چه حاجت است به مشاطه روی نیکو را ز دود وسمه مکن تیره طاق ابرو را. قاسم مشهدی (از آنندراج ). - امثال : آمده ام خانه ٔ شوهر وسمه کنم، نیامده ام وصله کنم . - وسمه کشیدن ؛ با وسمه ابروان و پشت لب را سبز مایل به سیاهی کردن . ابروها را با مطبوخ ِ وسمه رنگ کردن و بشکولیدن .(ناظم الاطباء) : جهان بر ابروی عید از هلال وسمه کشید هلال عید بر ابروی یار باید دید. حافظ. چست بنشاند و غازه کند و وسمه کشد آبگینه برد آنجا که درشتی خار است . نجیبی (از فرهنگ اسدی ص ٥٠٢). - وسمه گذاشتن ؛ وسمه بستن . وسمه کردن . وسمه کشیدن . وسمه زدن .