وسن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وسن . [ وَ س َ ] (ع اِ) حاجت و نیاز. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). گویند: ما هو من همی و من وسنی . ج، اوسان . (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). ◄ خواب سبک . (مهذب الاسماء). گرانی خواب یا اول آن یا پینکی و غنودگی . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). وَسَنة. وَسْنة. سِنة. (منتهی الارب ) : آتش اندر دلم بسوخته صبر آب از دیدگان ببرده وسن . مسعودسعد. خوب است مرا کار به هر جا که تو باشی بیداری من با تو خوش است و وسن من . منوچهری . چرا نگرید چشم و چرا ننالد تن کز این برفت نشاط و از آن برفت وسن . مسعودسعد. گفت پیغمبر که خسبد چشم من لیک کی خسبد دلم اندر وسن ؟ مولوی . - بی وسن ؛ بی خواب : رسم ناخفتن به روز است و من ازبهر تو را بی وسن باشم همه شب روز باشم باوسن . منوچهری . ◄ (مص ) بیهوش شدن از بوی بد چاه و جز آن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). و بیهوش شدن از دم چاه . (المصادر زوزنی ). ◄ گرفتن کسی را تنگی خواب یا اول آن یا پینکی . (اقرب الموارد). گران خواب گردیدن . (ناظم الاطباء).
وسن . [ وَ س ِ ] (ع ص )غنوده و خوابناک . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (غیاث اللغات ). خفته . (غیاث اللغات ). نائم . ◄ بیهوش شده از بوی بد چاه . (ناظم الاطباء).
وسن . [ وَ س َ ] (ص ) آلوده . (آنندراج ). ◄ (اِ) آلایش . آلودگی . (آنندراج ) : حضرتی کز قدر زیبد گرچه او دامن همت بگرداند وسن حارسش کیوان و برجیسش ندیم آفتابش شمع و گردونش لگن . امامی هروی (فرهنگ فارسی معین از فرهنگ رشیدی ). (ودر سروری با شین معجمه آمده است [ وشن ]).