وسوسة
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(وَ وَ س) [ ع. وسوسة ] (اِ.) پیدا شدن اندیشة بد در دل. ج. وساوس.<br>
فرهنگ فارسی معین
(وَ وَ س) [ ع. وسوسه ] (اِ.) پیدا شدن اندیشه بد در دل. ج. وساوس.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وسوسة. [ وَس ْ وَ س َ ] (ع مص ) بد اندیشیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ). در دل افکندن شیطان و نفس چیزی بی نفع و بی خیر. وِسْواس . (منتهی الارب )(آنندراج ). ◄ (اِ) تسویل . خارخار. (یادداشت مرحوم دهخدا). پند و نصیحت شیطانی . (ناظم الاطباء). آنچه شیطان به دل مردم افکند از اندیشه های بد. اغوا و ترغیب نفس و شیطان . (ناظم الاطباء) : اگرچه وسوسه در دل ز عشق دارم صعب دلم ز وسوسه ٔ عشق کی خورد تیمار؟ معزی (از آنندراج ). حاصل آن کز وسوسه هرکو گسیخت از قضا هم در قضا باید گریخت . مولوی . خارخار حسّها و وسوسه از هزاران کس بود نی یک کسه . مولوی . ◄ جنون . (یادداشت مرحوم دهخدا) : و کان شاعراً راویه فوسوس آخر ایامه فشد بالمارستان و مات فیه . (معجم الادباء ج ٢ ص ١٢٧).رجوع به وسواس شود.
واژگان فارسی سره واژهدان
دیوکامگی، بداندیشی
واژگان قرآن
فَوَسْوَسَ إِلَیْهِ «وسوسه» در اصل، به معناى صداى بسیار آهسته است، سپس به خطور مطالب بد و افکار بى اساس به ذهن، گفته شده، اعم از این که از درون خود انسان بجوشد و یا کسى از بیرون، عامل آن شود.(10)