وش کردن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وش کردن . [ وَ ک َ دَ ] (مص مرکب ) سره کردن . بی غش ساختن . (فرهنگ فارسی معین ) : عشق بود ار گنج پنهان فی المثل نقد خود را کرده است وش از ازل . شاه داعی (از فرهنگ فارسی معین ).
وشکردن . [ وَ / وِ / وُ ک َ دَ ] (مص ) وشکریدن . واشکردن . وشکلیدن . وشکولیدن . کارها را چست و چابک انجام دادن . (فرهنگ فارسی معین ). به چستی و چالاکی به کمک کسی شتافتن . ساعی و جاهد شدن . جد کردن . کوشیدن . سعی کردن . ◄ محنت کشیدن با جد و جهد. ◄ نیک کار کردن . ◄ مردن . (از ناظم الاطباء).