وشاق
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(وُ) [ تر. ] (اِ.) خدمتکار، غلامی که هنوز صورتش مو درنیاورده.<br>
فرهنگ فارسی معین
(وُ) [ تر. ] (اِ.) خدمتکار، غلامی که هنوز صورتش مو درنیاورده.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وشاق .[ وَ ] (ع اِ) شیر اندک . ◄ (ص ) سپری شونده و رونده . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء).
وشاق . [ وَش ْ شا ] (ع ص ) رونده و سپری شونده . (اقرب الموارد).
وشاق . [ وُ / وِ ] (ترکی، اِ) اشاق . اوشاق . اوشاخ . معرب، وشاقی . اوشاقی . غلام بچه . (انجمن آرا) (آنندراج ) (فرهنگ فارسی معین ). طفل و کودک . (ناظم الاطباء). و در کتاب لغت ترکی آمده که کودک را از ابتدای زادن تا پیش از بلوغ اشاق [ وشاق ] گویند. (انجمن آرا) (آنندراج ). ◄ خدمتکار فقیران و درویشان . (برهان ). پسر ساده و زیبا. (فرهنگ فارسی معین ). به کسر اول بر وزن عراق، غلام مقبول و پسر ساده باشد. (برهان ) : گرفتم عشق آن جادو سپردم دل بدان آهو کنون آهو وشاقی گشت وجادو کرد اوشاقش . منوچهری . نه ترکی وشاقی نه تازی براقی نه رومی بساطی نه مصری شراعی . خاقانی . پر گرفته نوند چار پرش وز وشاقان یکی دوبر اثرش . نظامی . وشاقان موکب رو زودخیز به دیدار تازه به رفتار تیز. نظامی . بگویند تا هر روزی از هر وشاق بدان عدد به خدمت آیند. (فرهنگ فارسی معین از سیاست نامه چ اقبال برای دبیرستانها ص ١٢٨). - وشاقان چمن ؛ کنایه از درختان گل و نهالان نونشانده . (آنندراج ) (برهان ). گلهای نونشانده . (فرهنگ فارسی معین ) : زین پس وشاقان چمن نوخط شوند و غمزه زن طوق خط و چاه ذقن بر مشک سارا داشته . خاقانی . ◄ نوکر. غلام . (فرهنگ فارسی معین ) : نماند از وشاقان گردن فراز کسی در قفای ملک جز ایاز. سعدی . ◄ کنیزک . (برهان ). ◄ خاصه ٔ شاه . خاصگی . (فرهنگ فارسی معین از یادداشتهای قزوینی ٧:٢٨٠). - وشاق نباتی ؛ کنایه از نهال تازه . (فرهنگ فارسی معین ) : و در آن صمیم وی که کمر سیم بر میان وشاقان نباتی بسته بودند. (فرهنگ فارسی معین از لباب الالباب ص ٣٦).