وشی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(~.) [ ع. ] (اِ.)<BR>۱- نگار و نقش جامه از هر رنگ.<BR>۲- جوهر شمشیر. ج. وشاء.<br>
فرهنگ فارسی معین
(~.) ۱- (اِ.) دیبا، پارچه ابریشمی لطیف و رنگین. ۲- (ص.) سرخ.
(وَ) (حامص.) خوبی، خوشی.
(~.) [ ع. ] (اِ.) ۱- نگار و نقش جامه از هر رنگ. ۲- جوهر شمشیر. ج. وشاء.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وشی . [ وَ / وَش ْ شی ](ص ) سرخی و حمرت . (ناظم الاطباء). مؤلف در یادداشتی آرند: لغت نامه ٔ اسدی کلمه ٔ وشی را فارسی گمان برده و گوید وشی سرخ بود. (فرهنگ اسدی ) (صحاح الفرس ). لیکن با مراجعه به اغلب فرهنگهای معتبر، روشن شد که این کلمه فارسی نیست و چنین معنائی ندارد بلکه کلمه ای عربی است و معنی آن نگارین و به نگار است : روی وشی وار کن به وشّی ساغر باغ نگه کن چگونه وشّی وار است . خسروی (از فرهنگ اسدی ). - وشی پوش ؛ : و عرصه ٔ میدان کین ... چون روی لاله ستان وشی پوش گشت . (تاج المآثر). تن نیلگونش وشی پوش گشت چو کوهی بیفتاد و بیهوش گشت . اسدی . - وشی رز ؛ رنگرزی که به رنگ وشی و نگارین جامه را رنگ کند : شد از بیم رخها به رنگ رزان سر تیغ چون دست وشی رزان . اسدی .
وشی . [ وَ ] (حامص ) خوبی . خوشی . (فرهنگ فارسی معین ).
وشی . [وَ / وَش ْ شی ] (ص نسبی، اِ) از مردم وش . اهل وش . ◄ ساخته ٔ شهر وش . (فرهنگ فارسی معین ). ◄ جنسی از جامه های فاخر منسوب به شهر وش . نوعی از جامه ٔ ابریشمی . (غیاث اللغات ). قماش لطیفی است که در شهر وش بافند، و به تشدید ثانی هم به نظر آمده است . (برهان ) (آنندراج ). نوعی از جامه . (مهذب الاسماء). جامه ٔ رنگین . (غیاث اللغات ). پارچه ٔ ابریشمی لطیف که به رنگهای مختلف در شهر وش می بافتند و گاه آن را زردوزی میکردند. (فرهنگ فارسی معین ) : تا کوه چو مصمت بود اندر مه آذر تا دشت چو وشی بود اندر مه آزار. فرخی . چنان چون سوزن از وشی و آب روشن از توزی ز دوش پیل بگذاری به آماج اندرون بیله . فرخی . زهره [ دلالت داردبر ] بافتن دیبا و وشی . (فرهنگ فارسی معین از التفهیم ص ٤٧٣). برم ز دستم چون سوزن آژده وشی تنم چو سوزن و دل همچو چشمه ٔ سوزن . مسعودسعد. کمین جامه را داد سازی دگر وشی زیر کرد آستر بر زبر. نظامی . درم خواهی از گلبنانش گذر کن وشی بایدت مگذر از جویبارش . ناصرخسرو. چونان کجا ز سندان تیر تو بگذرد سوزن به جهد نگذرد از وشی و حریر. قطران . - وشی باف ؛ بافنده ٔ جامه ٔ وشی : زیغبافان را با وشی بافان ننهند طبل زن را ننشانند برِ رودنواز. ابوالعباس . - وشی جامه ؛ جامه ٔ ساخت وش : وشی جامه ای داشتی هفت رنگ چو گل تار و پودش برآورده تنگ . نظامی . - وشی رنگ ؛ به رنگ وشی . سرخ رنگ : زرستون نامور دخت کیارنگ کز او روی بهاران بُد وشی رنگ . (ویس و رامین ). - وشی کلاه ؛ کلاه منسوب به وش : زین پیشتر کلاه دواج سپید داشت اکنون وشی کلاه، بهائی قبا شده ست . ناصرخسرو. - فرش وشی : زیر یکی فرش وشی گسترد باز بدزدد ز یکی بوریاش . ناصرخسرو. - وشی معمد ؛ نوعی است از نگار. (منتهی الارب ) : از نقش و از نگار همه جوی و جویبار بسته حریر دارد و وشی معمدا. معروفی بلخی . ◄ نام قسمی خط اختراع ذوالریاستین فضل بن سهل . (فهرست ابن ندیم ). قلمی (شعبه ای ) از خط عربی مستخرج از قلم ریاسی یا مدور کبیر. (فرهنگ فارسی معین ).