وصاف
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(وَ صّ) [ ع. ] (ص.) وصف کننده، شناسنده وصف و بیان حال.<br>
فرهنگ فارسی معین
(وَ صّ) [ ع. ] (ص.) وصف کننده، شناسنده وصف و بیان حال.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وصاف . [ وَص ْ صا ] (ع ص ) وصف شناس . (منتهی الارب )(ناظم الاطباء). عارف به وصف . (آنندراج ) (از اقرب الموارد). بسیار وصف کننده . (ناظم الاطباء) : کمترین وصاف او خاقانی است کآسمان صاحبقران میخواندش . خاقانی . ◄ طبیب . (المنجد). پزشک . حریری آن را بر طبیب اطلاق کرده است . (از اقرب الموارد).
وصاف . [ وَص ْ صا ] (اِخ ) کویی است در نسف (نخشب ). (معجم البلدان ) : به کوی وصاف آن نامه را بزن عنوان به پیش نامه ٔ تو تا که خوازه بندم کوی . سوزنی .
وصاف . [ وَص ْ صا ] (اِخ ) لقب عبداﷲبن فضل اﷲ شیرازی صاحب تاریخ وصاف . (ناظم الاطباء). رجوع به وصاف الحضرة شود.