وصال
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(وِ) [ ع. ] (مص ل.) به هم رسیدن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(وِ) [ ع. ] (مص ل.) به هم رسیدن.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وصال . [ وُص ْ صا ] (ع ص، اِ) ج ِ واصل . رجوع به واصل شود.
وصال . [ وِ ] (ع مص ) مواصله . دوستی بی آمیغ و بی غرض کردن . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ پیوسته داشتن . (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). و از همین معنی است صوم وصال یعنی روزه ٔ امروزه را به روزه ٔ فردا پیوسته کردن بدون آنکه در شب افطار کند و چیزی خورد، وآن را المواصلة فی الصوم نیز گویند. (از اقرب الموارد) (ناظم الاطباء). ◄ رسیدن به مقصود. (ناظم الاطباء). ◄ در تداول، رسیدن به کسی . مقابل فراق . (یادداشت به خط مؤلف ). مواصلت و دیدار و رسیدن به هم . (ناظم الاطباء). ملاقات و دیدار. (فرهنگ فارسی معین ). کامیابی و تمتع. (ناظم الاطباء). رسیدن به معشوق . تمتع و بهره بردن از معشوق : با وصال تو بودمی ایمن در فراقم بمانده چون برخنج . آغاجی . به وصال اندر ایمن بُدم از گشت زمان تا فراق آمد و بگرفتم چون برخفجا. آغاجی . که آید پس ِ هر نشیبی فرازی که باشد پس ِ هر فراقی وصالی . ابوالفرج رونی . ما را مراداز این همه یارب وصال اوست یارب مراد یارب ما را به ما رسان . خاقانی . به فغانم ز روزگار وصال که چو باد آمد و چو گرد گذشت . خاقانی . وصالی بی فراقی قسم کس نیست که گل بی خار و شکّر بی مگس نیست . عطار. از دولت وصالش حاصل نشد مرادی وز محنت فراقش بر دل بماند باری . سعدی . وصال او ز عمر جاودان به خداوندا مرا آن ده که آن به . حافظ. - وصال پیوستن ؛ به هم رسیدن . دوست شدن : وی امسال پیوست با ما وصال کجا داندم عیب هفتاد سال ؟ سعدی . - وصال جستن ؛ در طلب رسیدن به معشوق برآمدن : چو مستعد نظر نیستی وصال مجوی که جام جم نکند سود وقت بی بصری . حافظ. - وصال داشتن ؛ از وصل برخوردار بودن : زندگانی نتوان گفت حیاتی که مراست زنده آن است که با دوست وصالی دارد. سعدی . - وصال طلبیدن ؛ وصال خواستن : حافظ وصال می طلبد از ره دعا یارب دعای خسته دلان مستجاب کن . حافظ. ◄ (اِمص ) دوستی بی غرض . ◄ رسیدگی و حصول چیزی . (ناظم الاطباء). حصول چیزی . ◄ (اصطلاح عرفان ) در اصطلاح سالکان، مقام وحدت را گویند مع اﷲ تعالی سراً و جهراً. (از آنندراج ). وصال نزد عرفامرادف با وَصْل و اتصال است و گویند اتصال انقطاع از ماسوی اﷲ است و مراد از اتصال اتصال، ذات به ذات نیست زیرا این در میان دو جسم قابل تصور است و در حق خدای تعالی کفر میباشد و ازاینرو رسول خدا صلی اﷲعلیه وآله فرمود: اتصال به خداوند به قدر انفصال از خلق است . و بعضی گویند کسی که منفصل نشود متصل نگردد یعنی کسی که از دو جهان جدا نگردد به خدای دو جهان نرسد و کوچکترین و پست ترین مراتب وصال آن است که شخص و اصل پرورگار خود را به چشم دل ببیند اگرچه آن وصال از دور باشد و این دیدن از دور اگر پیش از رفع حجاب است، محاضره گویند آن را و اگر بعد از رفع حجاب است، مکاشفه نامند آن را و مکاشفه بی رفع حجاب نبود، یعنی سالک بعد از آنکه رفع حجاب کند در دل به یقین بداند که خدای هست با ما حاضر و ناظر و شاهد این را نیز ادنی وصال گویند و اگر بعد از رفع حجاب و کشف چون تجلی ذات شود در مقام مشاهده ٔ اعلی درآید این را وصال اعلی خوانند و سالک را اول مقام محاضره است بعده مکاشفه و بعده مشاهده، پس محاضره برای صاحبان تلوین است و مشاهده برای صاحبان تمکین و مکاشفه میان آن دو تا مشاهده مستقر گردد. محاضره برای اهل علم الیقین است و مکاشفه برای اهل عین الیقین و مشاهده برای اهل حق الیقین (از کشاف اصطلاحات الفنون از مجمعالسلوک ). در کشف اللغات میگوید نزد صوفیه وصال مقام وحدت را گویند مع اﷲ تعالی سراً و جهراً و وصل وحدت حقیقی را گویند که آن واسطه است میان ظهور و بطون و نیز وصل عبارت از رفتارسالک است در اوصاف حق تعالی و آن تحقق است باسمائه تعالی، و قیل وصل آن را گویند که لمحه ای از او جدا نشود زبان در ذکر و دل در فکر و جان در مشاهده ٔ او مشغول دارد و در همه حال با او باشد. و واصل آن را گویند که از خود رسته و به خدا پیوسته باشد و به تخلق باخلاق اﷲ تعالی موصوف گشته باشد و بی نام و نشان شده چنانکه قطره ای در دریا محو گردد. (کشاف اصطلاحات الفنون ).
وصال . [ وَص ْ صا ] (ع ص ) بسیار پیوندکننده . (منتهی الارب ) (آنندراج ). وصله کننده . ◄ پینه دوز. (فرهنگ فارسی معین ). ◄ قسمی صحاف که با لعابی ریخته های اوراق کتابی یا قباله و امثال آن را ترمیم و اصلاح کند. (یادداشت مرحوم دهخدا).
واژگان فارسی سره واژهدان
پیوند، پیوستن، بهم رسیدن
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه