وصل
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(وَ) [ ع. ]<BR>۱- (مص ل.) پیوستن، به هم رسیدن.<BR>۲- (مص م.) پیوند کردن، پیوند دادن.<br>
فرهنگ فارسی معین
(وَ) [ ع. ] ۱- (مص ل.) پیوستن، به هم رسیدن. ۲- (مص م.) پیوند کردن، پیوند دادن.
(وُ یا وِ) [ ع. ] (اِ.) ۱- استخوانی که نشکند و با استخوان دیگر نیامیزد. ۲- فراهم آمدنگاه دو استخوان، محل اتصال دو استخوان ؛ ج. اوصال.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وصل . [ وَ ] (ع مص، اِمص ) ضد هجر. مقابل فراق . رسیدن به محبوب و معشوق : دلی کاو پر از زوغ هجران بود در او وصل معشوقه درمان بود. بوشکور (از گنج بازیافته ص ٦٠). کیست کش وصل تو ندارد سود کیست کش فرقت تو نَگْزاید؟ دقیقی . که عاشق طعم وصل آنگاه داند که عاجز گردد از هجران عاجل . منوچهری . هوسبازی مکن گر وصل خواهی به ترک فرع گو گر اصل خواهی . ناصرخسرو. از گُلْسِتان وصل نسیمی شنیده ام دامن گرفته بر اثر آن دویده ام . خاقانی . خاقانی را به کوی عشقت کاری است برون ز وصل و هجران . خاقانی . وصل و هجرت مرا یکی است از آنک درد تو هم مزاج داروی توست . خاقانی . ای ز شب وصل گرانمایه تر وز علم صبح سبک سایه تر. نظامی . دل دردمند سعدی ز محبت تو خون شد نه کُشی به تیغ هجرش نه به وصل میرسانی . سعدی . نیست در هجر جز امّید وصال هست در وصل همه بیم زوال . جامی . چو نَبْوَد وصل دلبر رأی دلبر بود صد بار هجر از وصل خوشتر. جامی . - وصل جوی ؛ جوینده ٔ وصل . که وصل طلبد. خواهان رسیدن به معشوق : درد دلم ببین که دلم وصل جوی اوست آه کبوتر از دل سیمرغ جوی من . خاقانی (دیوان چ عبدالرسولی ص ٨٣٨). - وصل خواه ؛ وصل جوی : پس بر او هم نام و هم القاب شاه باشد و هم صورتش ای وصل خواه . مولوی . ◄ اتحاد و اتفاق . ◄ دیدار. ملاقات . (ناظم الاطباء). - شب وصل ؛شب دیدار و ملاقات دوست . (ناظم الاطباء). ◄ صلة. پیوستن دو چیز را و پیوند کردن . (اقرب الموارد) (ناظم الاطباء) (آنندراج ). پیوستن . (ترجمان علامه ٔ جرجانی ترتیب عادل بن علی ) (تاج المصادر بیهقی ). ◄ پیوسته شدن . (آنندراج ) (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (تاج المصادر بیهقی ) (اقرب الموارد). هم لازم و هم متعدی به کار رود. (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ دوستی خالص کردن با کسی . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ). ◄ دیدار کردن . (ناظم الاطباء). ◄ درپی کردن جامه را. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ◄ عطا دادن . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). صله . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (تاج المصادر). احسان کردن . (اقرب الموارد). ◄ (اِ) پیوند و بند اندام یا پیوند استخوان . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). ج، اوصال . (منتهی الارب ). ◄ مثل و همتا. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). مانند. (مهذب الاسماء): هذا وصل هذا. (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). لیلة الوصل ؛ پسین شب ماه . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). ◄ حرفی که بعدِ رَوی ّ آید، سمی لأنه وصل حرکة حرف الروی . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد) (آنندراج ). حرفی را گویند که به روی الصاق کنند و رَوی به سبب آن متحرک شود. و در رساله ٔ منتخب تکمیل الصناعة آورده : وصل حرفی است که به روی پیوندد خواه مشهورالترکیب باشد چون میم ِ کارم و دارم و خواه غیر مشهورالترکیب چون های لاله و پرکاله و مراد از پیوستن حرفی به رَوی آن است که آن حرف با مابعد خود کلمه ٔ علیحده و یا به منزله ٔ کلمه ٔ علیحده نباشد والاّ ردیف خواهد بود نه وصل . رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون شود : قافیه در اصل یک حرف است و هشت آن را تبع چارپیش و چار پس این نقطه آنها دایره حرف تأسیس و دخیل و ردف و قید آنگه روی بعد از آن وصل و خروج است و مزید و نائره . ◄ (مص، اِمص ) (اصطلاح معانی ) عطف کردن بعض جُمَل بر بعض دیگر. (تعریفات ). و رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون شود. ◄ (اصطلاح تجوید) نزد قراء، عدم فصل باشد، چنانکه وقتی در علم تجوید تعریف وقف جایز میکنند این معنی مفهوم میشود. برای تفصیل مطلب رجوع به کشاف اصطلاحات الفنون شود. - همزه ٔ وصل ؛ همزه ای را نامند که چون به حرف ماقبل پیوندد از درج کلام ساقط باشد چنانچه در بسم اﷲ. (کشاف اصطلاحات الفنون ). ◄ (اصطلاح صوفیه ) در اصطلاح سالکان وحدت حقیقی را گویند که آن واسطه است میان ظهور و بطون، و نیز عبارت است از فنای سالک و وصالش در اوصاف حق تعالی و آن تحقق است باسمأاﷲ تعالی، و قیل وصل آن را گویند که لمحه ای از او جدا نشود و از یاد او غافل نباشد زبان در ذکر و دل در فکر و جان در مشاهده ٔ او مشغول دارد و در بیداری با او یا در خواب با او و در رفتار با او و در گفتار با او و اگر صد سال در این حال باشد یک لحظه داند و سیر نشود. و نعره ٔ هل من مزید هر دم زند که گفته اند سنة الوصل ساعة و ساعة الهجر سنة. (از آنندراج ). و در تعریفات وصل را به ادراک غایب معنی کند. (تعریفات، اصطلاحات صوفیه ).
وصل . [ وِ / وُ ] (ع اِ) استخوانی که نشکند و با استخوان دیگر نیامیزد، یا فراهم آمدنگاه دو استخوان . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (آنندراج ). بندگاه . (مهذب الاسماء). ج، اوصال . (منتهی الارب ) (مهذب الاسماء). بندگاه اندام . (بحرالجواهر).
وصل . [ وُ ص َ ] (ع اِ) ج ِ وُصْلة، به معنی پیوستگی . (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). رجوع به وصلة شود.
مترادف و متضاد واژهدان
اتصال، الحاق، پیوند، ربط، متصل وصال، وصلت (متضاد: فصل، هجر)
واژگان فارسی سره واژهدان
پیوند، بهم رسیدن