وصلت
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(وَ لَ) [ ع. وصلة ] (اِ.)پیوستن، پیوستگی.<br>
فرهنگ فارسی معین
(وَ لَ) [ ع. وصله ] (اِ.)پیوستن، پیوستگی.
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وصلت . [ وَ ل َ ] (از ع، اِ) پاره ٔ چیزی . (غیاث اللغات ). ◄ (اِمص ) خویشی و پیوند سببی . پیوند زناشویی . (فرهنگ فارسی معین ). - وصلت افتادن (فتادن ) ؛ زن و مردی یا دختر و پسری به عقد هم درآمدن . وصلت کردن : میان دو عم زاده وصلت فتاد دو خورشیدسیمای مهترنژاد. سعدی . - وصلت کردن ؛ در تداول، زن دادن به کسی یا از کسی دختر گرفتن .ازدواج کردن با... ◄ پیوستگی . علاقه : منتظر وصلت تو خواهم بودن آری الانتظار موت الاحمر. مسعودسعد. منم آن موم که دل سوختم از وصلت شهد وصلت مهر سلیمان به خراسان یابم . خاقانی . گر زنم صد تیغ او را زامتحان کم نگردد وصلت آن مهربان . مولوی .
وصلت . [ وُ ل َ ] (ع اِمص ) پیوند و خویشی و پیوستگی . (غیاث اللغات ). رجوع به وَصْله شود.
واژگان فارسی سره واژهدان
زناشویی، خویشاوندی، پیوستگی