وصول
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وصول . [ وُ ] (ع مص ) وصلة. صلة. رسیدن . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (تاج المصادر) (ناظم الاطباء) : گفتم عنان مرکب تازی بگیرمش لیکن وصول نیست به گرد سمند او. سعدی . اگر به کوی تو باشد مرا مجال وصول رسد به دولت وصل تو کار من به اصول . حافظ. - وصول شدن ؛ رسیدن . به دست آمدن . حاصل شدن . (ناظم الاطباء). ◄ رسیدن به مقصود. (ناظم الاطباء). ◄ (اِمص ) وصل . وصال : نه دست با تو درآویختن نه پای گریز نه احتمال فراق و نه اختیار وصول . سعدی . ◄ رسیدگی . (ناظم الاطباء). ◄ ادراک . (یادداشت مرحوم دهخدا). دریافت . حصول و تحصیل . (ناظم الاطباء). - وصول کردن ؛ تحصیل کردن . به دست آوردن . (ناظم الاطباء). دریافت کردن . ◄ (اِ) رسید. (ناظم الاطباء). نزد مولدین برگه ٔ کوچکی است که در آن مبلغ وصول پول و نحو آن از کسی به دیگری درج میشود. ج، وصولات . (از المنجد). - وصول باقی ؛ تتمه ٔ حساب و باقی حساب و مقداری از وجوه که جمعآوری نشده باشد. (ناظم الاطباء).