واژه جو

وصیت کردن

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

وصیت کردن . [ وَ صی ی َ ک َ دَ ] (مص مرکب ) اندرز کردن . سفارش کردن : انجام تو ایزد به قران کرد وصیت بنگر که شفیع تو کدام است به محشر. ناصرخسرو. معلمت همه شوخی و دلبری آموخت به دوستیت وصیت نکرد و دلداری . سعدی . حکیم را به وصیت کردن حاجتی نیست . (قرةالعیون ). ◄ سفارش کردن به کسی یا کسانی که اعمالی را پس از مرگ سفارش کننده انجام دهند.

معنی وصیت کردن | واژه جو