وصیت
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وصیت . [ وَ صی ی َ ] (ع اِ) وصیة. اندرز. (مهذب الاسماء). اندرز و نصیحت . اندرزو پند و نصیحت و سفارش . (ناظم الاطباء) : من وصیت به وفا میکنمت گرچه امروز وفا در عدم است . خاقانی . تکلف برِ مرد درویش نیست وصیت همین یک سخن بیش نیست . سعدی . وصیت همین است جان برادر که اوقات ضایع مکن تا توانی . سعدی . و رجوع به وصیة شود. ◄ اسم است ایصاء را. (اقرب الموارد). اندرز کردن عازم سفر یا شخص قریب الموت دوست خود را که بعدِ من چنین و چنان باید کرد. (غیاث اللغات ). استنابه در تصرف بعد از مرگ، یعنی همانطور که وکیل از جانب موکل نیابت دارد که پاره ای تصرفات بنماید [ البته در زمان حیات موکل ] موصی له یا وصی هم نیابت دارد که از جانب موصی پاره ای تصرفات بنماید، نهایت آنکه این نیابت برای بعد از مرگ است . (از فرهنگ حقوقی ). ج، وصایا. (اقرب الموارد) : ور منکری وصیت او را به جهل خویش پس خود پس از رسول بباید همی سفیر. ناصرخسرو. و رجوع به وصیة شود. ◄ موصی ̍به . (اقرب الموارد). چیزی که به کسی وصیت شده است . گویند: این وصیت فلان است ؛ یعنی موصی به اوست . (ازاقرب الموارد). آنچه بدان وصیت کنند. (منتهی الارب ).رجوع به وصیة شود.