وضاح
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وضاح . [ وَض ْ ضا ] (ع ص ) بسیار واضح و آشکار. (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). ◄ دندان نیک روشن و آشکارا. (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء). ◄ سفیدفام نیکوروی و خندان . (اقرب الموارد). مرد سپید و نیکورنگ .(منتهی الارب ) (آنندراج ) (ناظم الاطباء) : به روزگار تو شادم اگرچه محرومم از آن بزرگی طنان و طلعت وضاح . مسعودسعد. ◄ (اِ) روز. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد) (آنندراج ) (ناظم الاطباء). - عظم وضاح ؛ بازیی است، و آن چنان باشد که طفلان استخوان سپیدی را شب به طرفی اندازند سپس ِ آن هر یک جداجدا در طلب آن رود. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب ). کودکان آن را مصغر کنند و گویند عُظَیم وضاح . (از اقرب الموارد). - بکرالوضاح ؛ نماز صبح . (منتهی الارب ).