وعر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وعر. [ وَ ع ِ ] (ع ص ) دشوار. (منتهی الارب ) (اقرب الموارد). دشوار و صعب . (ناظم الاطباء). ◄ شعر معر وعر؛ موی کم ریخته شده . (ناظم الاطباء) (اقرب الموارد). ج، اوعار. (اقرب الموارد).
وعر. [ وَ ع َ ] (ع مص ) وُعورة. وعارة. وعور. دشوار گردیدن جای . ◄ پر شدن سینه ٔ کسی از خشم و کینه . لغتی است در وعز. (منتهی الارب ) (از اقرب الموارد). رجوع به وعز شود.
وعر. [ وَ] (ع ص ) زمین درشت . (مهذب الاسماء). دشوار. خلاف سهل .(منتهی الارب ) (آنندراج ). ج، اَوْعُر، اوعار، وعور. (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد) : چو سهلی بریدم رسیدم به وعری چو وعری بریدم رسیدم به سهلی . منوچهری . ◄ رجل وعر المعروف ؛ مرد کم احسان کم خیر. ◄ قلیل وعر، از اتباع است . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد). ◄ (مص ) بند کردن کسی را از حاجت و بازداشتن اورا. (اقرب الموارد) (منتهی الارب ). ◄ دشوار گردیدن جای . (منتهی الارب ) (آنندراج ) (اقرب الموارد).