وفا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
وفا. [ وَ ] (از ع، اِمص ) وفاء. وعده به جای آوردن و به سر بردن دوستی و عهد و سخن . (غیاث اللغات ). به سربردگی عهد و پیمان و قول و سخن و دوستی و استقامت . (ناظم الاطباء). ثبات در عهد و پیمان و قول و سخن و دوستی و صفا و صدق وضمانت در کار و کردار. (ناظم الاطباء). ◄ پیمان . عهد. دوستی . صمیمیت . مقابل جفا : کنون گر وفا را تو پیمان کنی در این خستگی ام تو درمان کنی . فردوسی . بگسل طمع از وفای جاهل هرچند که بینیَش مقدم . ناصرخسرو. ای دل چه اندیشیده ای در عذر آن تقصیرها زآن سوی او چندان وفا زین سوی تو چندین جفا. مولوی (دیوان شمس ج ١ ص ٥ از فرهنگ فارسی معین ). یا وفا خود نبود در عالم یا مگر کس در این زمانه نکرد. سعدی . - وفااندیش ؛ وفااندیشنده . که درباره ٔ وفای به عهد و سخن اندیشد. که اندیشه ٔوفا کند : یک امیری زآن امیران پیش رفت پیش آن قوم وفااندیش رفت . مولوی . - وفابیگانه ؛ ازوفابیگانه . آنکه از حلیه ٔ وفا معرا باشد، یعنی بی وفا. (آنندراج ).بی وفا و بی حقیقت و نمک به حرام . (ناظم الاطباء). - وفاپرورد ؛ پرورده ٔ وفای کسی . وفادار. باوفا: بس وفاپرورد یاری داشتم بس به راحت روزگاری داشتم . خاقانی . - وفاپیوست ؛ باوفا و صادق و درست و امین و استوار و پایدار و آنکه پیمان و عهد و شرط خود را به انجام میرساند. (ناظم الاطباء). - وفا جستن ؛ وفا طلب کردن . وفا خواستن : از خاک نور جوی و ز گیتی وفا مجوی گر عاقلی مبر به در سائلان سؤال . ناصرخسرو. دگربار از پری رویان جماش نمی باید وفا و عهد جستن . سعدی . - وفاجوی ؛ وفاجوینده . وفاطلب کننده : روی از جمال دوست به صحرا مکن که روی در روی همنشین وفاجوی خوشتر است . سعدی . - وفا خواستن ؛ وفا طلب کردن : وفا خواهی جفاکش باش حافظ فان ّ الربح و الخسران فی التّجر. حافظ. - وفاخواه ؛ نیک اندیش و خیرخواه و خوش نفس . (ناظم الاطباء). - وفادار ؛ صاحب وفا. وفی : بنده وفادار و هواخواه توست بنده هواخواه و وفادار دار. منوچهری . مرا به علت بیگانگی ز خویش مران که دوستان وفادار بهتر از خویشند. سعدی . - وفاداری ؛ صاحب وفابودن . وفادار بودن . دوستی و صداقت و راستی و نمک به حلالی . (ناظم الاطباء). - وفا داشتن ؛ صاحب وفا بودن : بدارم وفای تو تا زنده ام روان را به مهر تو آگنده ام . فردوسی . ◄ انجام یابندگی . وفاء. رجوع به وفاء شود. - وفا شدن ؛ به جا آورده شدن . عملی شدن . انجام پذیرفتن : تکیه بر همت و مروت توست طمع من وفا شود ارجو. سوزنی . هرچه داری طمع وفاشده باد از ملک لااله الاهو. سوزنی . - چشم وفا داشتن ؛انتظار وفا داشتن : دیگر از وی مدار چشم وفا هرکه شد با تو در جفا گستاخ زآنکه هرگز دو بار مؤمن را نگزد مار از یکی سوراخ . جامی . - وفا کردن ؛ به سر بردن عهد و پیمان و به جا آوردن چیزی که تعهد کرده باشد. (ناظم الاطباء) : دلا با تو وفا کردم کز این بیشت نیازارم بیا تا این بهاران را به شادی با تو بگذارم . فرخی (دیوان چ دبیرسیاقی ص ٤٠٤). بخشش او را وفا نداند کردن مانده ٔ اسکندر و نهاده ٔ قارون . فرخی . - ◄ ادا کردن دین و وام و جز آن . (ناظم الاطباء). - وفاسرشت ؛ وفادار. که دارای طبیعت و سرشت وفاداری است : کآن حورنسب وفاسرشت است دروازه ٔ او درِ بهشت است . نظامی . - وفاسگال ؛ وفااندیش . - وفا شکستن ؛ پیمان شکستن . عهد شکستن : دست و ساعد گرفته دونان را بگذری بازوی وفاشکنی . خاقانی . - وفاگر ؛ وفادار : مرا آمد به در بخت وفاگر به زورش بازگردانیدم از در. (ویس و رامین ). - وفاگستر ؛ باوفا. رجوع به این مدخل شود. - وفا نمودن ؛ وفا کردن : به جای او بماند جای او به من وفا نمود جای او به جای او. منوچهری . - وفای عهد ؛ به سر بردن عهد و پیمان : به روی خوب و خلق خوش و...علو همت و درستی وعد و وفای عهد... ممتاز گردانیده است . (المعجم چ دانشگاه ص ١١ از فرهنگ فارسی معین ). - اندک وفا ؛ که وفای کم و اندک دارد : زهی اندک وفاو سست پیمان که آن سنگین دل نامهربان است . سعدی . - باوفا ؛ با صدق و صفا و نمک به حلال و درستکار و درست قول و درست پیمان و ثابت در دوستی . ضد بی وفا. (ناظم الاطباء). - بی وفا ؛ بی صدق و صفا و نمک به حرام و نادرست در پیمان . ضد باوفا. (ناظم الاطباء) : چه نیکی طمع دارد آن بی وفا که باشد دعای بدش در قفا. سعدی . - سست وفا ؛ سست عهد : آن سست وفا که یار دل سخت من است شمع دگران و آتش بخت من است . سعدی . - سست وفایی ؛ سست عهدی : حق چندین کرم و رأفت و رحمت شرط است که به جای آوری و سست وفائی نکنی . سعدی .