ولا
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ولا. [ وَ ](اِ، از اتباع ) هول و ولا؛ هول و دلهره . اضطراب . (فرهنگ فارسی معین از فرهنگ لغات عامیانه ٔ جمال زاده ).
ولا. [ وَ ] (از ع، اِ) ولاء. یاران . ◄ میراث بنده ٔ آزاد. (غیاث اللغات ). ◄ ملک و پادشاهی . ◄ قرابت . (آنندراج ). خویشاوندی . رجوع به ولاء شود. ◄ ولاء. توالی اجرای امری : و بدان رکن شود که حجرالاسوددر اوست و حجر را بوسه دهد و از حجر بگذرد و بر همین ولا بگردد. (سفرنامه ٔ ناصرخسرو چ دبیرسیاقی ص ٨٧). - برولا ؛ متوالیاً. برتوالی : شرط ما در این کتاب آن است که مجلس ها سازیم در آیات قرآن برولا و در هر مجلس سه نوبت سخنی گوئیم . (کشف الاسرار ج ١ ص ١ از فرهنگ فارسی معین ). - به ولای ِ؛ به تبعِ. به دنبال ِ. (از فرهنگ فارسی معین ) : و به ولای اینکه در مقدمه شرط رفته است . (نفثةالمصدور چ یزدگردی ص ١٠٩). - علی الولا ؛ برتوالی . دمادم .
ولا. [ وِ ] (از ع، اِمص ) ولاء. پیاپی کردن کاری . (غیاث اللغات ) (آنندراج ).دمادم کردن . رجوع به ولاء شود. ◄ (اِمص ) دوستی و محبت . (غیاث اللغات ) (آنندراج ) : شیفته کرد مرا عشق و ولای تو چنین شایدم هرچه به من عشق و ولای تو کند. منوچهری . و دلهای خاص و عام رعیت و لشکری بر قاعده ٔ هواو ولا قرار گیرد. (کلیله و دمنه ). دادی انصاف و رهیدی از بلا تو عدو بودی شدی اهل ولا. مولوی . رجوع به ولاء شود. ◄ نزدیکی ایام . (غیاث اللغات ) (آنندراج ). رجوع به ولاء شود.