ولیک
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ولیک . [ وَ ] (حرف ربط) مخفف ولیکن حرف ربط است و استثنا را رساند. لیکن . ولکن . لیک . ولی . اما : دعوی کنی که شاعر دهرم ولیک نیست در شعر تو نه حکمت و نه لذت و نه چم . شهید بلخی . اندر جهان کلوخ فراوان بود ولیک روی تو آن کلوخ کز او، کون کنند پاک . منجیک . گیسوی تو صد روز شبی کرد، ولیک رخساره ٔ تو نکرد یک شب روزی . پیغوملک (از لباب الالباب ). روی زمین راتو نقابی ولیک ایشان را نیست نقابت نقاب . ناصرخسرو. به عذر و توبه توان رستن از عذاب خدای ولیک می نتوان از زبان مردم رست . سعدی . رجوع به ولی (حرف ربط) و لیک شود.
ولیک . [ وَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان بخش دودانگه ٔ شهرستان ساری . سکنه ٔ آن ٣٥٠ تن است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٣).
ولیک . [ وَ ] (اِخ ) دهی است از دهستان دابو از بخش مرکزی شهرستان آمل . سکنه ٔ آن ٤٣٠ تن است . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٣).