واژه جو

ونجنک

/vâže/

لغت‌نامه دهخدا ـ ویرایش دوم

ونجنک . [ وَن ْج ْ ن َ] (اِ) شاهسفرغم . (لغت نامه ٔ اسدی ). شاه سپرغم . (حاشیه ٔ برهان قاطع). شاه اسپرم . (برهان ). ریحان . (انجمن آرا) (برهان ) (آنندراج ). ضیمران . (برهان ) : ونجنک را همی نمونه کند در گلستان [ زیر هامون ] به زلف ونجنکی . خسروی (از انجمن آرا).

معنی ونجنک | واژه جو