ونج
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ونج . [ وَ ] (اِ) بنجشک . گنجشک . (حاشیه ٔ فرهنگ اسدی ) (برهان ). عصفور. (برهان ). چغوک . چوچک (در تداول مردم قزوین ) : شکار باز خرچال و کلنگ است شکار باشه ونج است و کبوتر. عنصری .
ونج . [ وِ ] (ص ) آنچه از قماش و جامه در هم فشرده شده و چین و نوردهای ناپسند پیدا کرده باشد. جامه ٔ ترنجیده و کیس شده . (یادداشت مرحوم دهخدا). - ونج شدن جامه ؛ در هم فشرده شدن آن . چین و چروک پیدا کردن آن . - ونج کردن ؛ ترنجیده ساختن و کیس کردن . (یادداشت مرحوم دهخدا).
ونج . [ وَ ن َ ] (ص ) ناخوش و زشت و مبرم . (برهان ) (انجمن آرا).جهانگیری این بیت سنایی را شاهد آورده : سوی خانه دوست ناید چون قوی باشد محب وز ستانه ی ْ در نجنبدچون ونج باشد گدای . سنایی .