ونگ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ونگ . [ وَ / وِ] (ص ) ونک . تهی . خالی .
ونگ . [ وَ / وِ ] (اِ صوت ) حکایت صوت و آواز سگ بچه، یا مطلق است : ونگش درآمد. (یادداشت مرحوم دهخدا). صدا و آواز و بانگ . داد و فریاد. - ونگ زدن ؛ آوا برآوردن . - ونگ کردن ؛ ونگ زدن . رجوع به ماده ٔ ونگ زدن شود. - ونگ ونگ ؛ آواز سگ به هنگامی که آن را زده اند. ◄ گریه ٔ توأم با آوا و ممتد. رجوع به وَنْک (اِ) شود.
ونگ . [ وَ ] (ص ) درویش . مفلس . تهی دست . (یادداشت مرحوم دهخدا) : ما از شمار آدمیانیم سنگ دل از معصیت توانگر و از طاعتیم ونگ . سوزنی . کار تو بر سریش و همه کار تو سریش همواره زین نهاد که هستی گداو ونگ . سوزنی . زین شعر شاعران را گردد یقین که من از هزل و جد توانگرم از زرّ و سیم ونگ . سوزنی . منت پذیر باشی و منت نهنده نی کز تو غنی شوند به روزی هزار ونگ . سوزنی . ◄ گدا. سائل : نهال باغ جلال تو راست گردون برگ زکات گنج عطای تو راست قارون ونگ . منصور شیرازی .