ویر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
ویر. (اِ) بیر. بر. از ویر؛ یعنی ازحفظ کردن و به خاطر نگاه داشتن . (برهان ). ◄ حفظ. حافظه . (یادداشت مرحوم دهخدا) : بپرسید نامش ز فرخ هجیر بگفتا که نامش ندارم به ویر. فردوسی . چه افتاد ای عزیزان مر شما را که شد یکبارتان یاد من از ویر؟ ؟ - از ویر شدن ؛ از یاد رفتن . ◄ فهم و هوش و ادراک . (ناظم الاطباء) : دو مرد خردمند بسیارویر به مردی و گردی چو درّنده شیر. فردوسی . کسی را که کمتر بُدی خط و ویر نرفتی به دیوان شاه اردشیر. فردوسی . - تیزویر ؛ تیزهوش : زین بدکنش حذر کن و زین پس دروغ او منیوش اگر به هوش و بصیری و تیزویر. ناصرخسرو. مثالی از امثال قرآن تو را نمودم بر آن بنگر ای تیزویر. ناصرخسرو. ◄ بهر. سهم . قسمت . (یادداشت مرحوم دهخدا) : نه گهواره دیدم نه پستان شیر نه از هیچ خوشی مرا بود ویر. فردوسی . ◄ (اِ صوت ) ناله و فریاد. (برهان ) : یا ویلنا انا کنا ظالمین ؛ ای وای و ویر ما، ما بودیم ستمکاران که فرمان خدای نکردیم . (قرآن ٤٦/٢١). (حاشیه ٔ برهان قاطع از تفسیر کمبریج ). ای جوان زیر چرخ پیر مباش یا ز دورانْش در زحیر مباش یا برون شو ز چرخ چون مردان ورنه با وای وای و ویر مباش . سنایی (از حاشیه ٔ برهان ). - جیر و ویر ؛ داد و فریاد (در تداول تهرانی ها). (حاشیه ٔ برهان چ معین ). ◄ (ص ) ویر با ثانی مجهول، بی عقل و احمق . (برهان ). و رجوع به رشیدی شود. (حاشیه ٔ برهان چ معین ). ◄ در تداول، شیت . بی نمک . (یادداشت مرحوم دهخدا). سفید. سخت سفید که مطبوع نباشد. (یادداشت مرحوم دهخدا). ◄ (اِ) میل مفرط. هوس شدید. ویار. هوس کاری : ویرش گرفته . ویرش آمده . ◄ جاذبه و کششی که در پاره ای از کارها هست که عامل از آن به آسانی دست نتواند کشیدن : قلاب دوزی ویر غریبی دارد. (یادداشت مرحوم دهخدا).
ویر. (اِخ ) نام دهی است از مضافات اردبیل . (برهان ). در رشیدی آمده :دهی است از مضافات اصفهان . غزالی گوید : دل ز من بردند و دارندش به دام زلف بند لاله رخساران ویر و سروقدان هرند و همین صحیح است . یاقوت گوید: ویر به کسر اوّل و سکون دوم و راء، قریه ای است به اصفهان و بدان منسوب است احمدبن محمدبن ابی عمروبن ابی بکر ویری . (حاشیه ٔ برهان قاطع از معجم البلدان ).
ویر.[ وی َ ] (اِخ ) دهی است جزء دهستان سلطانیه ٔ بخش مرکزی شهرستان زنجان . (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ٢).