پابند
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پابند. [ ب َ ] (اِ مرکب ) آنچه بر پای دواب بندند. نوار یا طنابی که بر مچ ستور بندند وبه میخ استوار کنند. شکال . رِساغ . رِصاغ . ◄ بندی که بر پای مجرم نهند. پاوَند. ◄ (ن مف مرکب ) مقید و گرفتار. پای بند. مقابل مجرّد. ♦ پابند چیزی بودن ؛ بدان تعلق خاطر و دلبستگی داشتن . ♦ پابند چیزی شدن ؛ بدان موآخذ گشتن . بدان معاقب شدن : عاقبت هر کسی ز پست و بلند بجزای عمل شود پابند. مکتبی . ♦ پابند کردن ستور ؛ سکندری خوردن . رو رفتن . شخشیدن . تپق زدن . سر سم رفتن .