پاداشن
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پاداشن . [ ش َ ] (اِ) پاداش . پاداشت : دهد ولی ّ ترا کردگار پاداشن دهد عدوی ترا روزگار بادافراه . فرخی . شتابکارتر از باد وقت پاداشن درنگ پیشه تر از کوه وقت بادافراه . فرخی . خلق را داند کرد او مهی و داند داشت چه به پاداشن نیک و چه ببد بادافراه . فرخی . شتاب گیرد و گرمی بوقت پاداشن صبور گرددو آهسته گاه بادافراه . فرخی . فضل و کردارهای خوب ترا نتوان کرد هیچ پاداشن . فرخی . به نیم خدمت بخشد هزار پاداشن به صد گنه نگراید به نیم بادافراه . فرخی . دوستان را ز تو همواره همین باد که هست عزّ بی خواری و پاداشن بی بادافراه . فرخی . تا چو کردار ستوده نبود سیرت زشت تا چو پاداشن نیکو نبود بادافراه . فرخی . عید را شادان گذار و ناطلب کرده بیاب زایزد پاداش ده پاداشن ماه صیام . فرخی . نکند کندی وقتی که کند پاداشن نکند تیزی وقتی که کند بادافراه . فرخی . لاجرم شاه جهان بار خدای ملکان آنکه پاداشن شاهان کند و بادافراه . فرخی . جفا باشد بعشق اندر بتر زین که پاداشن بود مهر مرا کین . فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). بد و نیک راهر دو پاداشن است خنک آنکه جانْش از خرد روشن است . اسدی . آن کن از طاعت و نیکی که نداری شرم چون ببینیش در آن معدن پاداشن . ناصرخسرو. حاکم بمیان خصم و آن من پیغمبر تست روز پاداشن . ناصرخسرو. وان را که حاسد است حسد خود بسست اندر دل ایستاده به پاداشنش . ناصرخسرو. موافقان ترا و مخالفان ترا ز مهر و کین تو پاداشن است و بادافراه . معزی . به باغ دولت و ملکت به بادافراه و پاداشن عدو را خار بی وردم ولی را ورد بی خارم . سوزنی . پاداشن نیکان همه نیکی است در این ملک چونانکه بدان را ز بدی بادافراه است . سوزنی . یگانه ای که دو دستش گه عطا بدهد هزار فایده با صدهزار پاداشن . لامعی جرجانی . ۩ روز پاداشن ؛ یوم الجزاء. قیامت . یوم الدین : محمّدی که محمّد که مفخر رُسُل است کند تفاخر از او روز حشر و پاداشن . سوزنی . وگر بلذّت مشغولی احتلام است آن جُنُب ز خواب درآئی بروز پاداشن . جمال الدین عبدالرزاق . و رجوع به پاداش شود.