پاداش
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پاداش . (اِ) (از پهلوی پات دَهِشن، مطلق جزا و مکافات . مرکب از دو جزء پات، از اصل پئیتی + دَهِشن ) پاداشن . پاداشت . مطلق مکافات و جزا اعم از خیر و شر. مکافات است مطلقاًخواه جزا و مکافات نیکی باشد و خواه بدی . (برهان ). داشن . دین . مکافات . جزا. عوض . سزا. معارضه . (تاج المصادر بیهقی ). قرض . (تاج المصادر بیهقی ) : بدان رنج پاداش بند آمده ست پس از بند بیم گزند آمده ست . فردوسی . چو پاداش او باشد آویختن نبینیم جز روی بگریختن . فردوسی . اگر بدکنش بد پدر یزدگرد بپاداش او داد کردیم گرد. فردوسی . فروتن کند گردن خویش پست ببخشد نه از بهر پاداش دست . فردوسی . چنین بود پاداش رنج مرا به آهن بیاراست گنج مرا. فردوسی . تو پاداش با نیکوئی بد کنی چنان دان که بد با تن خود کنی . فردوسی . نگر نیک و بد تا چه کردی زپیش ببینی همان باز پاداش خویش . اسدی . لاشک هر کرداری راپاداشی است . (کلیله و دمنه ). ◄ اجر. ثواب . مثوبه . شکم . شیان . سزا. اجرت . مزد. و عوض و مکافات در جای نیکی . جزای خیر. مقابل بادافراه و بادافرَه : بجای هر بهی پاداش نیکی بجای هر بدی بادآفراهی . دقیقی . نیابی گذر تو ز گردان سپهر کزویست پرخاش و پاداش و مهر. فردوسی . نه این بود از آن رنج پاداش من که دیوی فرستد بپرخاش من . فردوسی . بپاداش نیکی بیابی بهشت خنک آنکه جز تخم نیکی نکشت . فردوسی . بپاداش تونیستمان دسترس زبانمان پر از آفرین است و بس . فردوسی . بسان پرستار پیش کیان بپاداش نیکت ببندم میان . فردوسی . اگر زو شناسی همه خوب و زشت بیابی بپاداش خرم بهشت . فردوسی . مکن نیکمردی بروی کسی که پاداش نیکی نیابی بسی . فردوسی . ز یزدان شناسد همه نیک و زشت بپاداش نیکی بجوید بهشت . فردوسی . بنزدیک یزدان ز تخمی که کشت بیابد بپاداش خرم بهشت . فردوسی . تو آن کن ز خوبی که او با تو کرد بپاداش پیچد دل راد مرد. فردوسی . چوبیداد کردم بپیچم همی بپاداش نیکی بسیجم همی . فردوسی . چو بشنید آواز او را تبرگ بر آن اسب جنگی چو شیر سترگ شگفت آمدش گفت خاقان چین ترا کرد ازین پادشاهی گزین بدان تا تو باشی ورا یادگار ز بهرام شیر آن گزیده سوار همی گفت پاداش این نیکوی بجای آورم چون سخن بشنوی . فردوسی . بپاداش نیکی چرا بد کنم اگر بد کنم بر تن خود کنم . فردوسی . همی گفت اینست پاداش من ! چنین است از این شاه پرخاش من چو پاداش این رنج خواری بود گر از بخت ناسازگاری بود به یزدان بنالم ز گردان سپهر که از من چنین پاک بگسست مهر. فردوسی . کهتران را همه پاداش ز خدمت بدهی در عقوبت کم از اندازه کنی وقت گناه . فرخی . من بپاداش آن خبر که بداد بردم او را بدین سخن فرمان . فرخی . پاداش همی یابد از شهنشاه بر دوستی و خدمت فراوان . فرخی . ترا زین پیش بسیار آزمودم چه پاداش و چه بادافره نمودم نه از پاداش من رامش پذیری نه از بادافرهم پرهیز گیری . فخرالدین اسعد (ویس و رامین ). امیدوارم که خدای عزوجل مرا پاداش دهد برین جمله که گفتم . (تاریخ بیهقی ). هرچ از تو عطا به بنده آید از بنده بتو ثناست پاداش . سوزنی . دست عدلش دراز کردستی هم بپاداش و هم ببادافراه . انوری . ◄ مهر. کابین . ◄ اِثام . اَثام . عقوبت . بادافراه . بادافره . کیفر. جزای بد. مجازات . عقاب . عذاب . تعذیب . نکال . معاقبه . مکافات بدی : ازین پس تو ایمن مخسب از بدی که پاداش پیش آیدت ایزدی . فردوسی . بگیتی چنین است پاداش بد هر آنکس که بد کرد کیفر برد. فردوسی . که پاداش این آنکه بیجان شود ز بد کردن خویش پیچان شود. فردوسی . اگر یک زمان زو بمن بد رسد نسازیم پاداش او جز به بد. فردوسی . برآشفت [ کاوس ] و سودابه را پیش خواند گذشته سخنها برو بازراند که بی شرمی و بد بسی کرده ای فراوان دل من بیازرده ای ... نشاید که باشی تو اندر زمین جز آویختن نیست پاداش این . فردوسی . تو پاداش یابی هم اکنون ز من که بر تو بگرید بزار انجمن . فردوسی . کنون گاو ما را بچرم اندر است که پاداش و بادافره دیگر است . فردوسی . گر ایدر نگیردْت فرجام کار بگیرد بپاداش روز شمار. اسدی . خورده قسم اختران بپاداشم بسته کمر آسمان به پیکارم . مسعودسعد. جرم خود را بر کس دیگر منه گوش و هوش خود بر این پاداش ده . مولوی . حکما گفته اند هرکه را رنجی بدل رسانیدی اگر در عقب آن صد راحت برسانی از پاداش آن یک رنجش ایمن مباش . (گلستان سعدی ). ♦ پاداش دادن ؛ مکافات کردن . جزا دادن . دین . مجازات . (زوزنی ). جزا. کفاء. مکافات . اِعقاب . اَوس . شُکم . تثویب . (زوزنی ) (منتهی الارب ). اِثابه . مقاذات . (منتهی الارب ). تعویض . اَثام . ♦ پاداش کردن ؛ مجازات . پاداش دادن : چو نیکی نمایند پاداش کن ممان تا شود رنج نیکان کهن . فردوسی . ♦ پاداش گناه دادن ؛ اثام . مأثم .