پادشا
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(دِ) (اِمر.)<BR>۱- پادشاه.<BR>۲- فرمانروا.<BR>۳- مجازاً مأذون، مختار.<BR>۴- خدا.<br>
فرهنگ فارسی معین
(دِ) (اِمر.) ۱- پادشاه. ۲- فرمانروا. ۳- مجازاً مأذون، مختار. ۴- خدا.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
پادشا. [ دْ / دِ ] (ص مرکب، اِ مرکب ) پادشاه . ملک . شاه . سلطان . شهریار. مخفف پادشاه : و پادشا هم از ایشانست . (حدود العالم ). ازین هر دو هرگز نگشتی جدا کنارنگ بودند و او پادشا. فردوسی . بزرگی و دیهیم و شاهی مراست که گوید که جز من کسی پادشاست . فردوسی . بدو گفت شاه ای دلیر جوان که پاکیزه تخمی و روشن روان چنانی که از مادر پارسا بزاید شود بر جهان پادشا. فردوسی . بر این گفته ٔ من چو داری وفا جهان را تو باشی یکی پادشا. فردوسی . بدان تا رسد پادشا را بدی ور افزایدش فره ٔ ایزدی . فردوسی . پادشا کایدون باشد نشود ملک سقیم . ابوحنیفه ٔ اسکافی . پادشا را فتوح کم ناید چو زند لهو را میان به دو نیم . ابوحنیفه ٔ اسکافی . پادشا در دل خلق و پارسا در دل خویش . (از تاریخ بیهقی ). سرانجام با پادشا به جهان اگرچند بد باشد و بدنهان . اسدی . مردم بدین عطا که جهان پادشاش داد بر جملگی ّ جانوران پادشا شده ست . ناصرخسرو. پادشا را دبیر چیست زبان که سخنهاش را کند تقریر. ناصرخسرو. ◄ مُجاز : گشایم در دخمه ٔ شاه باز بدیدار او آمدستم نیاز چنین گفت شیروی کاین هم رواست بدیدار آن مهتر او پادشاست . فردوسی . ◄ مسلط. فرمانروا. حاکم . قاهر. صاحب اختیار. صاحب : نبد کس بر این باره بر پادشا بر این رنج بردن ندارد بها. فردوسی . که بر من نباشد کسی پادشا جهان آفرین بر زبانم گوا. فردوسی . سری را که باشی بر او پادشا بتیزی بریدن نباشد روا. فردوسی . همیدون نگشتند از اسپان جدا نبودند بر یکدگرپادشا. فردوسی . گر از من همی راه جوید رواست که هر جانور بر زمین پادشاست . فردوسی . بدو گفت شاپور کاری رواست بما بر کنون میزبان پادشاست . فردوسی . دل هر کسی بر تنش پادشاست و گرتان همی سوی ایران هواست . فردوسی . اگر باژ گیری ز قیصر سزاست که دستور تو بر خرد پادشاست . فردوسی . بنازد بدو مردم پارسا هم آنکس که شد بر زمین پادشا. فردوسی . چو بنشست بر جایگاه مهی چنین گفت [هوشنگ ] بر تخت شاهنشهی که بر هفت کشور منم پادشا بهر جای پیروزو فرمانروا. فردوسی . کسی کوبود بر خرد پادشا روان را ندارد براه هوا. فردوسی . چنین گفت من شاه را بنده ام بفرمان و رایش سرافکنده ام هر آنکس که او برگزیند رواست جهاندار بر بندگان پادشاست . فردوسی . چنین بود تا شد بزرگیش راست بدان چیز بر پادشا شد که خواست . فردوسی . چو این گفتها بشنود پارسا خرد را کند بر دلش پادشا. فردوسی . ز کار وی ار خون خروشی رواست که ناپارسایی برو پادشاست . فردوسی . دبیران چو پیوند جان منند همه پادشا بر زبان منند. فردوسی . بفرزند و زن بر همان پادشا خنک مردم زیرک پارسا. فردوسی . براند هر آن کام کاو را هواست بر این گونه بر جان ما پادشاست . اسدی . پارسا شو تا بباشی پادشا بر آرزو آرزو هرگز نباشد پادشا بر پارسا. ناصرخسرو. پادشا گشت آرزو بر تو ز بی باکی تو جان و دل بایدت داد این پادشا را باژ و سا. ناصرخسرو (دیوان چ تقوی ص ٢٣). پادشا بر کامهای دل که باشد پارسا پارسا شو تا شوی بر هر مرادی پادشا. ناصرخسرو. ◄ (اِخ ) خدا : دگر چون شد از مام یوسف جدا سبک جبرئیل آمد از پادشا. شمسی (یوسف و زلیخا).
فرهنگ نامهای فارسی
نام مردانه