پادشاهی
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پادشاهی . [ دْ / دِ ] (حامص ) سلطنت . ملکت . (دهار). ملک . اِمارت . ولایت . (مهذب الاسماء). شاهی . سمت پادشاه : و پسران لیث که پادشاهی بگرفتند از آنجا [ از شهر قرنی ] بودند. (حدود العالم ). همی گشت گرد جهان سر بسر همی جست با پادشاهی هنر. فردوسی . چو بر دین کند شهریار آفرین برآرد ورا پادشاهی ودین . فردوسی . نه هر کس که شد پادشاهی ببرد برفت و بزرگی کسیرا سپرد. فردوسی . وگرنه شد این پادشاهی و تخت ز بن برکنند این کیانی درخت . فردوسی . چو در پادشاهی بدیدی شکست ز لشکر گر از مردم زیردست . فردوسی . کجا پادشاهیست بی جنگ نیست وگر چند روی زمین تنگ نیست . فردوسی . مرا با شما گنج بخشیده نیست تن و دوده و پادشاهی یکیست . فردوسی . پادشاهی ها همه دعویست و برهان تیغ او آن نکوتر باشد از دعوی که با برهان بود. عنصری . پادشاهی به انبازی نتوان کرد. (تاریخ بیهقی ). گفتند باکالنجار خالش حاجب بزرگ منوچهر ساخته بود او را زهر دادند و آن کودک نارسیده بود تا پادشاهی باکالنجار بگیرد. (تاریخ بیهقی ). معاذاﷲ که خریده ٔ نعمتهاشان باشد کسی و در پادشاهی ملوک این خاندان سخنی گوید. (تاریخ بیهقی ). اما درعدل و پادشاهی نیست بی الزام حجت کسی را کشتن . (فارسنامه ٔ ابن بلخی ). پیری در وی راه یافته پادشاهی در حیوة خویش به پسرش وشتاسف سپرد. (فارسنامه ٔ ابن بلخی ). پادشاهی کرده باشم پاسبانی چون کنم . سنائی . خاک او باش و پادشاهی کن آن ِ او باش و هر چه خواهی کن . سنائی . پادشاهی به زور باشد و مرد مرد را مال دوست داند کرد. اوحدی . ◄ تسلط. سلطه .چیرگی . ملکوت . (دهار) : بر خود آنرا که پادشاهی نیست بر گیاهیش پادشا مشمار. سنائی . ◄ (اِ) مملکت . ملک . قلمرو : پراکنده در پادشاهی سوار همانا که هستش هزاران هزار. فردوسی . که آرام این پادشاهی بدوست که او بر سر نامداران نکوست . فردوسی . و اردشیر را شهنشاه نام کردند پس لشکر برگرفت و از آنجا بهمدان آمد و ملکان جبال و همدان و نهاوند و دینور را بکشت و آن پادشاهی همه بگرفت و از آنجا به آذربایجان رفت و ارمنیه و از آنجا بموصل شد و آن پادشاهی ها بگرفت . (تاریخ طبری ترجمه ٔ بلعمی ). اردشیر خود با سپاه از اهواز برفت و به میشان شد و آن میشان پادشاهی دیگر است همچند اهواز. (تاریخ طبری ترجمه ٔ بلعمی ). و بپادشاهی مصر اندر، خلقی بودند بسیار که سر گاو پرستیدندی . (تاریخ طبری ترجمه ٔ بلعمی ). گفتند بپادشاهی تو اندر جادوانند گِرد کُن تا این را غلبه کنند بجادوی ... فرعون بهمه ٔ پادشاهی مصر اندر، کس فرستاد و هر کجا جادوی بود بیاورد. (تاریخ طبری ترجمه ٔ بلعمی ). سپهبدش را گفت فردا پگاه بخواه از همه پادشاهی سپاه . دقیقی . کسی که بجوید همی کارزار که تا پست گردد تن شهریار بکار آورد کژی و دشمنی بداندیشی وکین اهریمنی بدین پادشاهی نباشد رواست که او دشمن نامور پادشاست . فردوسی . شد این پادشاهی پر از گفتگوی چو پوشید خسرو ز ما رای و روی . فردوسی . پذیره شدندش همه سرکشان که بودند در پادشاهی نشان . فردوسی . به هرمز یکی نامه بنوشت شاه [ ساوه شاه ] که نزدیک خود خوان ز هر سو سپاه پل و راه این لشکر آباد کن علف ساز و از تیغ ما یاد کن بدین پادشاهی بخواهم گذشت بدریا سپاه است و بر کوه و دشت . فردوسی . درم باید و تیغ پیراستن ز هر پادشاهی سپه خواستن . فردوسی . برآنم که با وی نسازیم جنگ نه برپادشاهی کنم کار تنگ . فردوسی . نباید که خواهد ز ما باژ شاه نراند بدین پادشاهی سپاه . فردوسی . چو از پادشاهیش بگریختم شب تیره اسپان برانگیختم . فردوسی . بدان پادشاهی کنون بازگرد سر بدسگال اندر آور بگرد. فردوسی . مرا پادشاهی آباد هست همان گنج و مردی و نیروی دست . فردوسی . بیامد سوی پادشاهی خویش سپاه از پس پشت و پیران ز پیش . فردوسی . از آن پادشاهی خروشی بخاست که گفتی زمین گشت با چرخ راست . فردوسی . ز چین تا لب رود جیحون مراست بسغدیم و این پادشاهی جداست . فردوسی . مرا پادشاهی آباد هست همم گنج و مردی و بنیاد هست . فردوسی . کزین پادشاهی بدان نیست دور بهم بودنیک و بد و جنگ و سور. فردوسی . همی تاخت تا پیش آب فرات ندید اندر آن پادشاهی نبات . فردوسی . چو برخواند آن نامه هر مهتری کجا بود در پادشاهی سری . فردوسی . دو هفته برآمد بفرمان شاه بجوشید در پادشاهی سپاه . فردوسی . ببردند نامه بهر پهلوی کجا بود در پادشاهی گوی . فردوسی . من از پادشاهی آباد خویش نه برگیرم از گنج یک نیمه بیش . فردوسی . از این پادشاهی بدان، گفت زال دو راهست هر دو به رنج و وبال . فردوسی . چو فرمان کنی هرچه خواهی تراست یکی بهره زین پادشاهی تراست . فردوسی . سه فرزند تو گرچه هست ارجمند سر بدره بگشای و لب را ببند وگر چاره ای کرد خواهی همی بترسی از این پادشاهی همی ... فردوسی . سکندر سپارد بما کشوری برین پادشاهی شویم افسری . فردوسی . غم پادشاهی جهانجوی راست بگیتی فزونی سگالد نه کاست . فردوسی . چنین گفت کاین پادشاهی بداد بدارید کاز داد باشید شاد. فردوسی . همه پادشاهی سکندر گرفت جهاندار شد تخت و افسر گرفت . فردوسی . بود پادشا سایه ٔ کردگار بی او پادشاهی نیاید بکار. اسدی (گرشاسبنامه ص ٦٦) او را پیش خواند و بسیاری پندها داد و گفت کار این پادشاهی دریاب و ضایع مکن تا نام پدران ما زنده گردد. (مجمل التواریخ والقصص ). پادشاه و پادشاهی همیشه مستقیم باشد چند وزیران بصلاح باشند. (تاریخ سیستان ). پادشاهی با کبوتربازی دیر نماند. (تاریخ سیستان ). پادشاهی بهزل نتوان داشت . (تاریخ سیستان ). [ قیدار غاضره را ] بزنی کرد وبپادشاهی خویش برد. (تاریخ سیستان ). آن ملک و پادشاهی هفتصد سال بدان بماند. (قصص الأنبیاء). تا بدستوری جهتل اندر پادشاهی او اندر جانبی کوشکی بزرگوار بساخت خویش را و پیوستگان را. (مجمل التواریخ والقصص ). [ و فرمان کرد ] کس ایشان را زن ندهد و نخواهد و نیامیزد، و بدین کار در پادشاهی بانگ کردند و کار ایشان بدان رسید که رامشگری پیشه گرفتند و این رود زنان هندوان گفته است که از آن نسب است . (مجمل التواریخ والقصص ). و از آن پس گرد پادشاهی بگردید و عدل کرد میان رعیت بر سان پدران . (مجمل التواریخ والقصص ). و بسیار کارها رفت تا پادشاهی مستخلص کرد و دشمنان برداشت و سوی برادر بازگشت . (مجمل التواریخ والقصص ). و هرمزد درماند کی از روم و عرب و خزروان و چهارسوی پادشاهی در وی طمع کرده بودند. (مجمل التواریخ والقصص ). کیخسرو گفت هیچ چیز در پادشاهی بر من گرامی تر از اسب نیست . (نوروزنامه ). ◄ مدت سلطنت پادشاه : پادشاهی زو طهماسب پنج سال بود. پادشاهی گرشاسب نه سال بود. پادشاهی منوچهر صد و بیست سال بود. پادشاهی کیقباد صد سال بود. پادشاهی کیکاوس صد و پنجاه سال بود... (از عناوین شاهنامه ). چو از پادشاهی شدش پنجسال بگیتی سراسر نبودش همال ششم سال آن دخت قیصر ز شاه یکی کودک آورد مانند ماه . فردوسی . ◄ کرسی . پایتخت . عاصمه . و رجوع به پادشائی شود. این کلمه با مصادر داشتن، کردن، راندن صرف شود. ◄ (ص نسبی ) منسوب به پادشاه : و طعامهم [ طعام اهل بلاد هرمز ] السمک و التمر المجلوب الیهم من البصرة و عمان و یقولون بلسانم «خرما و ماهی لوت پادشاهی » معناه بالعربیّة التمر و السمک طعام الملوک . ♦ بر خویشتن پادشاهی داشتن ؛ تملک . تمالک .تمالک نفس .