پاده
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پاده . [ دِه ْ ] (اِخ ) دهی است به چهار فرسنگ ونیمی شمال و مغرب کازرون . ◄ موضعی است به جنوب غربی سمنان .
پاده . [ دَ / دِ ] (اِ) گله ٔ خر و گاو. (برهان ) : ماده گاوان پاده اش هر یک شاه پرور بود چو پرمایون . فرالاوی . به غور چون تو بود پاده ای به یک من آرد به هند چون تو بود یک رمه به یک آجل . عمعق بخارائی (در هجو اُغُل ). ز بهر جماع خران خر کلوکان خرامان بخانه بری پاده پاده . سوزنی . ◄ چراگاه اسبان و شتران و گاوان . (برهان ). ◄ چوب دستی درشت . عصای کلان . چماق . باهو : در زیر بار زنگ همانا بکودکی کردند... نش را ادب از پاده ٔ زرنگ . سوزنی . خصم در دست قهرت افتاده پایها در رکاب چون پاده . سنائی . ♦ کرد پاده ؛ باهوی کرد. چماق کردان : کسی باید آنگه که تو باده خوردی که آرد سوی مرز تو کرد پاده . سوزنی .