پارسی
/vâže/
لغتنامه دهخدا
(ص نسب.) ۱- منسوب به پارس، پارسی.<BR>۲- ایرانی. ۳- زرتشتی به ویژه زرتشتی ساکن هندوستان. ج. پارسیان. ۴- زبان مردم پارس، فارسی ؛ماههای ~دوازده ماه سال شمسی ایرانیان: فروردین، اردیبهشت، خرداد، تیر، مرداد، شهریور، مهر، آبان، آذر، دی، بهمن، اسفندارمذ. ؛روزهای ~ سی روز ماه شمسی ایرانیان: هرمز، بهمن، اردیبهشت، شهریور، اسفندارمذ، خرداذ، مرداد، دی بآذر، آذر، آبان، خور، ماه، تیر، گوش، دی بمهر، مهر، سروش، رشن، فروردین، بهرا م، رام، باز، دی بدین، دین، ارد، اشتاذ، آسمان، زامیاذ، مهراسفند، انیران.<br>
فرهنگ فارسی معین
(ص نسب.) ۱- منسوب به پارس، پارسی. ۲- ایرانی. ۳- زرتشتی به ویژه زرتشتی ساکن هندوستان. ج. پارسیان. ۴- زبان مردم پارس، فارسی ؛ماههای ~دوازده ماه سال شمسی ایرانیان: فروردین، اردیبهشت، خرداد، تیر، مرداد، شهریور، مهر، آبان، آذر، دی، بهمن، اسفندارمذ. ؛روزهای ~ سی روز ماه شمسی ایرانیان: هرمز، بهمن، اردیبهشت، شهریور، اسفندارمذ، خرداذ، مرداد، دی بآذر، آذر، آبان، خور، ماه، تیر، گوش، دی بمهر، مهر، سروش، رشن، فروردین، بهرا م، رام، باز، دی بدین، دین، ارد، اشتاذ، آسمان، زامیاذ، مهراسفند، انیران.
لغتنامه دهخدا؛ نسخه SQL
پارسی . (ص نسبی ) منسوب به ایالت پارس . فارسی : ز سیمین و زرین شتروار، سی طبقها و از جامه ٔ پارسی . فردوسی . ◄ اهل فارس . مردم فارس . ◄ ایرانی . اهل ایران : سلمان پارسی : ز رومی و مصری و از پارسی فزون بود مردان چهل بار سی . فردوسی . بدو گفت رو پارسی [ بهرام چوبینه ] را بگوی که ایدر بخیره مریز آبروی . فردوسی . هر آنکس که او پارسی بود گفت که او [ اسکندر ] را جز ایران نباید نهفت چو ایدر بود خاک شاهنشهان چه تازید تابوت گرد جهان . فردوسی . ز رومی و از مردم پارسی بدان کشتی اندر نشستند سی . فردوسی . نخستین صد و شصت پیداوسی که پیداوسی خواندش پارسی . فردوسی . و آنچه از جهت پارسیان بدان الحاق افتاده است شش باب است . (کلیله و دمنه ). ◄ زرتشتی : گرزمان، پارسیان گویند عرش است و شاعران گویند آسمان است . (لغت نامه ٔ اسدی ). ◄ زبان مردم پارس . زبان مردم ایران . رجوع به پارسی (زبان ) شود. ◄ پیرو زرتشت ساکن هند .
پارسی . (اِخ ) (زبان ...) یکی از لهجات قدیم ایران از ریشه ٔ هندواروپائی که بزبان سانسکریت شباهت تام دارد و در زمان هخامنشی زبان درباری محسوب میشده است و آنرا لهجه ٔ پارسی باستانی و فرس قدیم نامند. رجوع به پارسی باستانی (زبان ) شود. ◄ زبان عمومی مردم ایران در دوره ٔ اسلامی . زبان ادبی ملت ایران عهد اسلامی . زبان فارسی : بسی رنج بردم در این سال سی عجم زنده کردم بدین پارسی . فردوسی . گر پارسا زنی شنود شعر پارسیش و آن دست بیندش که بدانسان نوا زنست آن زن ز بینوائی چندان نوا زند تا هر کسیش گوید کین بی نوا زنست . یوسف عروضی . بلفظ پارسی و چینی خماخسرو بلحن مویه ٔ زال و قصیده ٔ لغزی . منوچهری . بونصر مشکان نامه بخواند و بپارسی ترجمه کرد. (تاریخ بیهقی ). استادم [ بونصر مشکان ] دو نسخت کرد این دونامه را... یکی بتازی سوی خلیفه و یکی بپارسی به قدرخان . (تاریخ بیهقی ). نسخت بیعت و سوگندنامه بفرستادم بپارسی کرده بود. (تاریخ بیهقی ).
مترادف و متضاد
ایرانی، عجم، فارسی زبانفارسی زرتشتی (متضاد: تازی، ترک)