پازهر
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پازهر. [ زَ ] (اِ مرکب ) پادزهر : سخن زهر و پازهر و گرم است و سرد سخن تلخ و شیرین و درمان و درد. بوشکور. نه هر که دارد پازهر زهر باید خورد. ابوالفتح بستی . که پازهر زهر است کافزون شود وزاندازه ٔ خویش بیرون شود. ؟ (از قابوسنامه ). پازهر اژدهاست خرد، سوی هوشیار درخورد مکر نیست نه نیز ازدر دها ست . ناصرخسرو. بر فعل چو زهر نیست پازهر جز قول چو نوش پخته با قند. ناصرخسرو. این عالم اژدهاست و زانرو ترا خرد پازهر زهر این قوی و منکر اژدهاست . ناصرخسرو. فرزند دیو رارطبم زهر مار گشت پازهر مار او شدم او زهر مار من . ناصرخسرو. همگان در رنگ صافی او[ آب انگور پس از تخمیر ] خیره بماندند و گفتند مقصود و فائده از این درخت [ رز ] این است، اما ندانیم که زهر است یا پازهر. (نوروزنامه ). ♦ پازهر بقری ؛ در مراره ٔ گوزن پدید آید. (از معرفةالجواهر). پازهر گاوی . ♦ پازهرحیوانی ؛ فادزهر حیوانی . در مکان تکوّن آن اختلاف است جمعی برآنند که در زمینی از حدود چین گوزنان مارخوار بسیار هست و چون از بسیاری خوردن ماران حرارت بر مزاج آنها استیلا یابد و در آب غوطه خورند بخاری بشکل اشک در حفره هائی که در گوشه های چشم گوزن واقع است گرد شود و آب مذکور متحجر و منجمد گردد و چون این عمل مکرر واقع شود سنگ مزبور بزرگ و ثقیل شود و بیفتد. (معرفةالجواهر). ♦ پازهر شاتی ؛ در جوف نوعی از گوسفندان وحشی که در حدود فارس میباشند تکوّن می پذیرد. (معرفةالجواهر). ♦ پازهر گاوی ؛ حجرالبقر. ♦ پازهر معدنی ؛ فادزهر کانی . پازهرکانی . حجرالسم ّ معدنی . و رجوع به پادزهر شود.