پاسبان
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پاسبان . (اِخ ) شهرکی است [ از خوزستان ] آبادان و خرم و توانگر و بانعمت بسیار و بر لب رود نهاده . (حدود العالم ).
پاسبان . (ص مرکب، اِ مرکب ) (از پاس و بان حافظ، حارس .) حارس . (مهذب الاسماء). آنکه شب بدرگاه ملوک پاس دارد. (صحاح الفرس ). نگاهبان . نگهبان . قراول . یَزَک .جاندار. پادَه . جانه دار. پاد. محافظ. محافظت کننده . (برهان ). حافظ. مراقب . رقیب . نگهدار. راصد. دارنده ٔ پاس . که شبها حراست کند. بدرقه . راعی . قراول . عاس ّ (ج ِ عَسس ) : و بر این کوه پاسبان است و دیده بان است که کافر ترک را نگاه دارد. (حدود العالم ). ز دیوان نبینی نشسته یکی جز از جادوان پاسبان اندکی . فردوسی . ز دیوان جنگی ده و دوهزار بشب پاسبانند بر کوهسار. فردوسی . همیشه خرد پاسبان تو باد همه نیکی اندر گمان تو باد. فردوسی . وز آنجا بفرمود تا پاسبان برآرد ز بالای باره فغان . فردوسی (شاهنامه، ج ٣ ص ١٤٢٤) بفرمود تا پاسبانان شهر هر آنکس کش از مهتری بود بهر. فردوسی . مگر پاسبانان کاخ همای هلا زود برخیز و چندین مپای . فردوسی . چو باران بدی ناودانی نبود بشهر اندرون پاسبانی نبود. فردوسی . بباید به هر گوشه ای دیده بان طلایه بروز و بشب پاسبان . فردوسی . چو دین را بود پادشاپاسبان تواین هر دو را جز برادر مخوان . فردوسی . یکی پادشا پاسبان جهان نگهبان گنج کهان و مهان . فردوسی . که دانش به شب پاسبان منست خرد تاج بیدارجان منست . فردوسی . بشب پاسبان را نخواهم بمزد براهی که باشم نترسم ز دزد. فردوسی . چنین گفت پس شاه با پهلوان که ایدر همی باش روشن روان شب و روز گرد طلایه بپای سواران با دانش و رهنمای همان دیده بان دار و هم پاسبان نگهدار لشکر بروز و شبان . فردوسی . چو تنگ اندرآمد شبانان بدید بر آن میش و بز پاسبانان بدید. فردوسی . از آن مرز نشنید آواز کس غو پاسبانان و بانگ جرس . فردوسی . نه روزش طلایه نه شب پاسبان سپاه است همچون رمه بی شبان . فردوسی . غو پاسبانان و بانگ جرس همی آمد از دور از پیش و پس . فردوسی . فرنگیس با رنج دیده بسر بخواب اندر آورده بودند سر ز پیمودن راه و رنج شبان مر آن هر دو را گیو بد پاسبان . فردوسی . طلایه بباید بروز و شبان مخسبید در خیمه بی پاسبان . فردوسی . بروز اندرون دیده بان داشتی بتیره شبان پاسبان داشتی . فردوسی . همی پاسبان برخروشید سخت که گشتاسپ شاه است فیروزبخت . فردوسی . مدارید بازار بی پاسبان که راند همی نام ما بر زبان . فردوسی . وز آن روی طلحند پیش سپاه چنین گفت کای پاسبانان گاه . فردوسی . که ما پاسبانیم و گنج آن تست فدا کردن جان و رنج آن تست . فردوسی . ز هر برزنی مهتری را بخواند بدروازه بر پاسبانان نشاند. فردوسی . طلایه ز هر سو برون تاختند بهر باره ای پاسبان ساختند. فردوسی . گر ایدونکه فرمان دهی بردرت یکی بنده ام پاسبان سرت . فردوسی . همه پاسبانان بنام قباد همی کرد باید بهرپاس یاد. فردوسی . چو آواز آن پاسبانان شنید غمی گشت و شادان دلش بردمید. فردوسی . بهر جای بر باره شد دیده بان نگهبان بروز و بشب پاسبان . فردوسی . گزند آمد از پاسبان بزرگ کنون اندر آید سوی رخنه گرگ . فردوسی . بنام تو تا پاسبانان بشب به ایران زمین برگشایند لب . فردوسی . ببد روز پیکار و تیره شبان طلایه بروز و بشب پاسبان . فردوسی . همه دام و دد پاسبان منند مهان جهان کهتران منند. فردوسی . اگر شاه با داد و فرخ پیست خرد بیگمان پاسبان ویست . فردوسی . خرد پاسبان باشد و نیکخواه سرش برگذارد ز ابر سیاه . فردوسی . بنام تو بر پاسبانان بشب به روم و به ایران گشایند لب . فردوسی . دولت او در ولایت کارساز هیبت او بر رعیت پاسبان . فرخی . چنان گشت بازارهای ولایت که برخاست از پاسبان پاسبانی . فرخی . چند پاسبان گماشته بودند چنانکه هیچکس را یک درم زیان نرسید. (تاریخ بیهقی ). طلایه دلاور کن و مهربان بگردان بهر پاس شب پاسبان . اسدی . وین خوار سوی آنکس است کو را بر منظردل عقل پاسبان است . ناصرخسرو. سر درکشیدفتنه و روی جهان ندید تا شد ز دوده خنجر تو پاسبان ملک . مسعودسعد. تا پرستاره بود ز گل باغ را چمن پیوسته بود بلبل در باغ پاسبان . مسعودسعد. در هیچ وقت بی شفقت نیست کوتوال هر شب کند زیادت بر من دو پاسبان . مسعودسعد. من آن خوارم اندر جهان ای شگفت که نیکو نگه داردم پاسبان . مسعودسعد. شمشیر پاسبان ملک است و نگاهبان ملت . (نوروزنامه ). مار اگر چه بخاصیت نه نکوست پاسبان درخت صندل اوست . سنائی . بد بد است ارچه نیک دان باشد سگ سگ است ارچه پاسبان باشد. سنائی . در کار خصم خفته نباشی بهیچ حال زیرا چراغ دزد بودخواب پاسبان ؟ (از کلیله و دمنه ). رسید قاعده ٔ عدل تو بدان درجت که پنبه را شود امروز پاسبان آتش . وطواط. بر فراز باره ٔاو پاسبان در نیمشب ماه را چون چشم ماهی دیدی از سوی مغاک . اثیر اخسیکتی . فتنه ز تو خفته بخواب عروس دولت بیدار تو را پاسبان . خاقانی . پاسبانش اگر خواستی منطقه ٔ جوزا بگرفتی . (ترجمه ٔ تاریخ یمینی ). روز صیادم بدو شب پاسبان شیر نر بود او نه سگ ای پهلوان . مولوی . ز جور حادثه ایمن چگونه خسبد ملک اگر نه خنجر هندیش پاسبان باشد. اثیرالدین اومانی . پادشه پاسبان درویش است گرچه نعمت بفر دولت اوست . سعدی . به بانگ دهل خواجه بیدار گشت چه داند شب پاسبان چون گذشت . سعدی (بوستان ). شنیدم که طغرل شبی در خزان گذر کرد بر هندوئی پاسبان . سعدی . سلطان چو خوابش میبرد از پاسبانانش چه غم . سعدی . عجب نیست گر ظالم از من بجان برنجد که دزداست و من پاسبان تو هم پاسبانی به انصاف و داد که حفظ خدا پاسبان تو باد. سعدی (بوستان ). خفته خبر ندارد سر در کنار جانان کاین شب دراز باشد در چشم پاسبانان . سعدی . شبی چند در صحبت او بود چندانکه بر درمهاش اطلاع یافت ببرد و بخورد... بامدادان دیدند عرب را گریان ... گفتند حال چیست مگر آن درمهای ترا دزد برد گفت نه که پاسبان برد. (نسخه ای از گلستان سعدی ). و گفت خداوند مرا مالک این ملک گردانیده است تا بخورم و ببخشم نه پاسبان که نگاه دارم . (گلستان ).و حکما گویند چهار کس از چهار کس بجان برنجند حرامی از سلطان و دزد از پاسبان و فاسق از غمّاز و روسپی از محتسب . (گلستان ). دلی را معرفت باشد که در جان باشدش ایمان کسی را پاسبان باید که در خان باشدش کالا. فخرالدین مطرزی . با چنین مایه کاستواری تست پاسبان تو هوشیاری تست . امیرخسرو. دزد را جای بر درخت به است پاسبان را نظر به رخت به است . اوحدی . پاسبان حرم دل شده ام شب همه شب تا در این پرده جز اندیشه ٔ او نگذارم . حافظ. خار اگر پاسبان نخل نبودی بر زبر نخل کس ندیدی خرما. قاآنی . ◄ کسی که ازطرف شهربانی مأمور حفظ نظم و آسایش شهر است . این کلمه بجای «آژان دُ پلیس » پذیرفته شده است . (فرهنگستان ). ◄ شب زنده دار. (برهان ). ♦ پاسبان شب ؛ عاس ّ. (ج، عسس ). ♦ پاسبان طارم نهم ؛ زحل . (برهان ). ♦ پاسبان طارم هفتم ؛ کیوان . زحل . (رشیدی ). ♦ پاسبان فلک . (رشیدی ) ؛ هندوی هفتم چرخ . کیوان . زحل .