پاسخ
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پاسخ . [ س ُ ] (اِ مرکب ) (از: پات، ضد. مقابل . و سخون، گفتار.) جواب . مقابل پرسش . مقابل سؤال : زش از او پاسخ دهم اندر نهان زش به بیداری [ ظ: پیدائی ] میان مردمان . رودکی (از فرهنگ اسدی چ پاول هورن ). آهواز دام اندرون آواز داد پاسخ گرزه بدانش باز داد. رودکی . پس ار ژاژ و خوهل آوری پیش من همت خوهل پاسخ دهد پیرزن . بوشکور. ببردند پاسخ بنزدیک شاه برآشفت شیروی از آن بیگناه . فردوسی . دلش گشت پر آتش و سر ز باد بگرسیوز از خشم پاسخ نداد. فردوسی . بدادنش آن نامه ٔ شهریار بپاسخ نوشته زریر سوار. فردوسی . چنین داد پاسخ سیاوش که شاه مرا داد فرمان و تخت و کلاه . فردوسی . نشستم بره بر که تا پاسخم بیارد مگر اختر فرّخم . فردوسی . برادر چو آواز خواهر شنید ز گفتار و پاسخ فروآرمید. فردوسی . سخن هرچه گوئی توپاسخ دهم ترا اندرین رای فرّخ نهم . فردوسی . ورا پهلوان هیچ پاسخ نداد دژم گشت و سر سوی ایوان نهاد. فردوسی . همه یکسر از جای برخاستیم زبان را بپاسخ بیاراستیم . فردوسی . بدو گفت خسرو ز کردار بد چه داری بیاور ز گفتار بد چنین داد پاسخ که از کار بد نیاسایم و نیست با من خرد. فردوسی . درود فریدون فرخ دهم سخن هرچه پرسند پاسخ دهم . فردوسی . چنین داد پاسخ که او رابدام نیارد مگر مردم زشت نام . فردوسی . چو بشنید گریان برفت استوار بیاورد پاسخ بر شهریار. فردوسی . چو یکماه شد نامه پاسخ نوشت سخنهای با مغز و فرخ نوشت . فردوسی . چنین داد پاسخ [ رستم فرخزاد ] که او را بگوی نه تو شهریاری نه دیهیم جوی . فردوسی (شاهنامه ج ٥ ص ٢٥٦٧) چنین دادپاسخ [ شیرین ] که نزد تو من نیایم مگر با یکی انجمن که باشندنزد تو دانندگان جهاندیده و نیز خوانندگان . فردوسی . چنین داد پاسخ بدیشان که من [ کاوس ] نبینم کسی را از این انجمن که دارد پی و تاب افراسیاب مرا رفت باید چو کشتی برآب . فردوسی . چنین داد پاسخ که ای شهریار نگه کن بدین گردش روزگار که چون باد بر ما همی بگذرد خردمند مردم چرا غم خورد. فردوسی . سخن را بباید شنیدن نخست چو دانا شوی پاسخ آری درست . فردوسی . چنین داد پاسخ که آمد نشان ز گفتار آن نامور سرکشان که تخم بدی تا توان خود مکار چو کاری همان بردهد روزگار. فردوسی . دگر گفت ما را سخن بسته گفت بماند همی پاسخ اندرنهفت . فردوسی . ازو خیره شد کهتر چاره جوی ز بیمش بپاسخ دژم کرد روی . فردوسی . قتلغتکین ... گفت چیست ؟ خیلتاش پاسخ نداد. (تاریخ بیهقی ). البته حسنک هیچ پاسخ نداد. (تاریخ بیهقی ). چنین داد پاسخ بت دل گسل که خورشید پوشید خواهی بگل . اسدی . چنین داد پاسخ که شه را بگوی که چیزی که هرگز نیابی مجوی . اسدی . اگر تو مقرّی ز من خواه پاسخ وگر منکری پس تو پاسخ بیاور. ناصرخسرو. با آن لب شیرین چه دهی پاسخ تلخم نیکو نبود پاسخ تلخ از لب شیرین . معزی . گر ز غمت صد یکی شرح دهم پیش کوه آه دهد پاسخم کوه بجای صدا. خاقانی . زبانش کرد پاسخ را فرامشت نهاد از عاجزی بر دیده انگشت . نظامی . هین مقابل شو تو با خصم و بگو پاسخ خصم و بکن دفع عدو. مولوی . جهاندار از آن پاسخ هولناک ز بیهوشی آمد به بیم هلاک . امیرخسرو. شهریارا کامکارا یک سخن زابن یمین بشنو و پاسخ بگو ای جان فدای پاسخت . ابن یمین . ◄ تعبیر خواب . گزارش رؤیا : کنون خواب را پاسخ آمد پدید ز ما بخت گردن بخواهد کشید. فردوسی . بدل گفتم این خواب را پاسخ است که آواز او در جهان فرخ است . فردوسی . چنین داد پاسخ [ پرویز را ] ستاره شمر که بر چرخ گردان نیابی گذر از این کودک [ شیرویه ] آشوب گیرد زمین نخواند سپاهش بر او آفرین . فردوسی (شاهنامه ج ٥ ص ٢٤٦٨). گزارنده ٔ خواب پاسخ نداد کزان داستانش نبود ایچ یاد. فردوسی . ◄ عِوض . جزا. سزا. مکافات . پاداش . کیفر. پاداشن . پاداشت . داشن ثواب . اجر. مزد: ز میراث دشنام یابی تو بهر همه زهر شد پاسخ پادزهر. فردوسی . بدین خویشی اکنون که من کرده ام بزرگی بدانش برآورده ام ... جهاندار بیدار فرخ کناد مرا اندرین روز پاسخ کناد. فردوسی . خواجه بوسهل زوزنی چند سال است تا گذشته شده است و بپاسخ آنکه از وی رفت گرفتار و ما را با آن کاری نیست . (تاریخ بیهقی ). ◄ برآمدن حاجت . قضای حاجت . پذیرفتگی دعا. درگیری . روائی . قبول . استجابت : به ایران چو آید پی فرخش [ پی کیخسرو ] ز چرخ آنچه خواهد بود پاسخش . فردوسی . ◄ صَدا. عکس صوت : ز بانگ مردان در پاسخ آمده اقطار. ابوحنیفه ٔ اسکافی (از تاریخ بیهقی ). ◄ اجابت امر. فرمانبرداری : بدو گفت شیرین که دادم نخست بده، وانگهی جان من پیش تست وز آن پس نیاسایم از پاسخت ز فرمان و رای دل فرخت . فردوسی . نگه کن که این کار فرخ بود ز بخت آنچه پرسی تو پاسخ بود. فردوسی . ♦ پاسخ آراستن ؛ پاسخ کردن . ♦ پاسخ آوردن ؛ جواب آوردن : سخن را بباید شنیدن نخست چو داناشوی پاسخ آری درست . فردوسی . چنین پاسخ آورد ابلق سوار که من خرم و شاد و به روزگار. فردوسی . چنین پاسخ آورد رستم بدوی که ای نامور مهتر نامجوی . فردوسی . ♦ پاسخ بردن ؛ جواب بردن . پیغام بردن . ♦ پاسخ خواستن ؛ استجابت . ♦ پاسخ دادن ؛ جواب گفتن . اجابت . مجاوبه به مشافهه یا پیغام یا کتابت : چو مهمانت آواز فرخ دهد بدینگونه بر دیو پاسخ دهد. فردوسی . نشینیم و گفتار فرخ نهیم وزان پس یکی خوب پاسخ دهیم . فردوسی . کنون این سخنها چه پاسخ دهید بکوشید تا رای فرخ نهید. فردوسی . ♦ پاسخ کردن ؛جواب گفتن . جواب دادن، بیشتر به پیغام یا کتابت . ♦ پاسخ کردن خدای تعالی دعای کسی را ؛ اجابت فرمودن آن . ♦ پاسخ گفتن ؛ جواب گفتن و مشافهه باشد. ♦ پاسخ نوشتن ؛ پاسخ نامه کردن . و این کلمه با آراستن، آوردن، بردن، خواستن، دادن، کردن، گفتن، نوشتن و شنیدن صرف شود. و در باب کلمات مرکبه با پاسخ مانند شکر پاسخ (فردوسی ) و تلخ پاسخ و پاسخ سرای و نظایر آنها. رجوع به این کلمات در ردیف خود شود.