پاسدار
/vâže/
لغتنامه دهخدا ـ ویرایش دوم
پاسدار. (نف مرکب ) نگاهبان . مراقب . نگهبان . حارس . پاسبان . عاس : بزد تیغ بر گردن پاسدار سرآمد بر او گردش روزگار. فردوسی . چو برگشت رستم بر شهریار ازایران سپه گیو بد پاسدار. فردوسی . مرا بر همه گنجهای زمین نگهبان کن ای شاه با داد ودین که گر یاوری یابم از کردگار بوم گنجهای تو را پاسدار. فردوسی . باغبانی بباید آن بت را با یکی پاسدار چوبک زن . فرخی . گر مرا پاسدار خویش کند خدمت او کنم بجان و بتن . فرخی . گفتم بگرد مملکتش پاسدار کیست گفتا مها بتش نه بسنده است پاسبان ؟ فرخی .